جمعه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۶

«این صدا را تا ابد از یاد نمی برم»


جیمز.تی.هاچکینسون
اخبار منتشر شده می گوید در لحظه مرگ 66 سال داشت. محل زندگی اش را شهرِ بِلویلِ ایالت ایلینوی اعلام کرده اند. می گویند کارگری ماهر بود که جوانی اش پای مرمت کردن خانه های دیگران گذشت. بر پایه اظهارات همسرش، وقتی گلوله های پلیس تنش را سوراخ می کرد، چیزی به موعد بازنشستگی اش نمانده بود. تصویرهای منتشر شده از وی آمریکایی سفید پوستی را نشان می دهد با موهایی کوتاه، قدی متوسط  و بدنی محکم. دست های کار کرده و انگشت های ورزیده اش نقطه ثقل تمام عکس هاست. چهره اش در آن عکس ها آشنا به نظر می آید. انگار عکس هایی را از آلبوم شخصی یکی از همان 99 درصدی های آمریکا برداشته باشند. یکی از همان جمعیت بزرگ سختکوش. آنها که ساعت ها و ساعت ها کار می کنند اما فشارهای اقتصادی دارد دخل شان را می آورد. همان قربانی هایِ بی نام و نشانِ تروریسم اقتصادی. دوست نزدیکش همین حرف را به نیویورک تایمز می زند. می گوید:«آدم شروری نبود، فقط از سیاست [رسمی] دلزده و ناامید بود». بنابر گزارش بِلویل نیوز، در یکی از نامه هایش به این نشریه محلی چنین نوشته است:«به شخصه نمی خواهم رئیس جمهوری داشته باشم تا کمترین مالیات را از ثروتمندها بگیرد و در عوض مالیات 99 درصد دیگر جامعه را بالا ببرد». خودش را سوسیال دموکرات خطاب می کرد. در بالای صفحه فیسبوکش تصویری از برنی ساندرز دیده می شود – سناتور سوسیالیستِ ایالت ورمانت که محبوب ترین سیاستمدار حال حاضر ایالات متحد نیز هست. پائین تر، جایی که می بایست تصویری از خودش به چشم بیاید، نوشته ای دیده می شود که عبارت پایانی آن به نخستین جمله قانون اساسی ایالات متحد آمریکا اشاره دارد :«سوسیال دموکراسی با سه کلمه توضیح داده شده است: ما مردم هستیم». در کنار همه اینها نیز نامش دیده می شود: «جیمز. تی. هاچکینسون».    
    
«کیو، کیو، بنگ، بنگ – این صدا را تا ابد از یاد نمی برم». اینها را مایک بیشاب – نماینده جمهوری خواه ایالت میشیگان – درباره گلوله هایی می گوید که روز چهاردهم ژوئن از سلاح های جیمز هاچکینسون شلیک شد. او رأس ساعت هفت صبح همان روز در محل تمرین تیم بیس بال نماینده های جمهوری خواه سنگر گرفته بود. گزارش های پلیس می گوید هاچکینسون دو قبضه اسلحه همراه خودش داشته است – یک سلاح کمری و یک سلاح جنگی. لورا راسل – کارمند 34 ساله باشگاه مذکور – شهادت می دهد هاچکینسون  در گوشه ای از زمین بازی موضع گرفته بود و از همانجا به سوی نماینده های جمهوری خواه شلیک می کرد. بیشاب با لحنی وحشتزده لحظه تیراندازی را اینطور توصیف می کند:«او داشت همه ما را شکار می کرد».

در جریان این تیراندازی پنج نفر زخمی شدند. استیو اسکالایس – نماینده جمهوری خواه ایالت لوئیزیانا – جزو همین زخمی هاست. اسکالایس، بر طبق گزارش مجله آتلانتیک، از جمله چهره های کلیدی مجلس نمایندگان است که علیه طرح بیمه های درمانی اوباما شوریده اند. شورشی که دارد نزدیک به 25 میلیون نفر را از حق بیمه محروم می کند. یکی از پست های فیسبوکی هاچکینسون به اسکالایس مربوط می شود. واشینگتن پست گزارش می دهد وی در ژانویه 2015 درباره نماینده جمهوری خواه ایالت لوئیزیانا چنین نوشته بود:«این مرد یکی از جمهوری خواه هایی است که می بایست از سمت اش بر کنار شود، ولی او در عوض دارد ترفیع می گیرد».

پلیس فدرال آمریکا می گوید هنوز چیزی از انگیزه های جیمز هاچکینسون نمی داند. چنین اظهار نظرهایی از جمله تعارف هایِ معمول بین حرفه ای هاست. حتی آدم های عادی هم انگیزه رفتار خشن او را فهمیده اند. جیمز هاچکینسون پیش از آنکه اسلحه بردارد، بارها و بارها حرف هایش را مکتوب کرده بود. اسناد منتشر شده نشان می دهد که در حد فاصل مارس 2008 تا سپتامبر 2012 نزدیک به سی عنوان نامه برای روزنامه محل اقامتش نوشته است. نامه ها دغدغه هایش را بازتاب می دهند. در همان نامه ها می گوید «نابرابری در سطح دستمزدها» از جمله عوامل «رکود بزرگ» بود که در دهه 1930 جمعیت بزرگی از آمریکایی ها را به خاک سیاه نشاند. اعتقاد دارد وضعیت فعلی ایالات متحد به آن سال های سیاه شباهت دارد. در نامه هایش از معافیت های مالیاتی ثروتمندها شکایت می کند. می گوید چنین اقدامی عامل تولید و بازتولید نابرابری های اقتصادی و اجتماعی است. همین حرف ها را به کرات در فیسبوک نوشته است. در یکی از پست های فیسبوکی اش کارتونی به اشتراک گذاشته با این مضمون: مردی از همراهش می پرسد قوانین را چطور می نویسند؟ همراه پاسخ می دهد اول از همه کمپانی ها لایحه ای را آماده می کنند و بعد سناتورها را می خرند تا آنها همان لایحه را به قانون تبدیل کنند. 

نزدیکان هاچکینسون شهادت داده اند بعد از روی کار آمدن دونالد ترامپ خشم و عصبانیت وی چندین برابر شد. او، به عنوان عضوی از طبقه کارگر آمریکا، خشم مشروعی داشته است، اگر چه اقدام اش در میدان سیاست رسمی قابل دفاع نباشد. بر خلاف تصور غالب، نوک پیکان حمله ترامپ به سوی دشمن های خارجی آمریکا نیست. پای پول و پله درست و حسابی به میان بیاید تاجری مثل ترامپ با دشمن های خونی ایالات متحد هم پای میز معامله می نشیند. چهره خطرناک کابینه میلیاردرها و ژنرال های آمریکایی را باید در سیاست های داخلی آنها دید. دولت ترامپ دارد هست و نیست فقرای این کشور را به باد می دهد. پیش و پس از روی کار آمدن ترامپ هم روشنفکرهای آمریکایی و هم سیاستمدارهای این کشور درباره تبعات دولت وی هشدار داده بودند و همچنان هم می دهند. برنی ساندرز یکی از همان سیاستمدارهاست.«انتخاب شدن دونالد ترامپ، بی هیچ شک و شبهه ای، برای تمامی آن چیزهایی که در جریان مبارزه به دست آورده ایم ویرانی به بار خواهد آورد». ساندرز این عبارت ها درباره ترامپ را پس از پایان انتخابات مقدماتی حزب دموکرات نوشت:«او آشکارا آدمی متعصب است و کارزار انتخاباتی وی – که مدافع منافع میلیاردرهاست – می تواند روندِ طولانیِ دهه های بعد از انتخاب شدن رونالد ریگان در 1980 را تسریع کند – سال هایی که باعث چرخش سیاست های آمریکا به جانب برنامه های دست راستی شد». لُب کلام برنی ساندرز در این سطرها روشن بود. ساندرز به دور جدید انباشت سرمایه در ایالات متحد آمریکا اشاره می کرد. روندی که شورش جمهوری خواه ها علیه بیمه های درمانی باراک اوباما تنها بخش کوچکی از آن است. نوآم چامسکی نیز چندی پیش همین زنگ خطر را به صدا در آورد. وی به خبرنگار «تروث آوت» چنین گفت:«[جمهوری خواه ها] در تک تک بخش­ های حمایتی دولت، که کمک حال مردم هستند و منفعتی برای ثروتمندها ندارند، آدم ­هایی گماشته ­اند تا این قسمت از بدنه دولت را نابود کنند: آموزش، محیط زیست و مسائل مربوط به کار. آنها به طور قطع چنین اعمالی را از روی نقشه ­ای از پیش آماده شده انجام داده ­اند».

شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۶

«صلیب صورتی»: مصائب زن های کارگر

گزارشی از ترور زن ها در مکزیک

کولیان به دروازه­ های بیت اللحم
پناه می برند،
یوسف قدیس، پوشیده از جراحت و زخم
دختری را به خاک می سپارد.
- فدریکو گارسیا لورکا / ترجمه احمد شاملو –

اخبار مرگ هایی دلخراش را گزارش می کند. تصاویر پیکر مثله شده قربانی ها را نمایش می دهد. خبرها تکان دهنده اند، تصویرها هولناک. «هر زنی در مکزیک می تواند در موقعیت دختر من باشد». این را آیرینیا بوندیا به خبرنگار وایس نیوز می گوید. آیرینیای میانسال نعش بی جان دخترش را در ژوئن 2010 پیدا کرد. می گوید لیما را از سقف آویزان کرده بودند. پیکرش بین زمین و هوا تاب می خورد. چهره اش به کبودی می زد. می گوید دیر رسید؛ مرگ دختر 29 ساله اش را ربوده بود.

پلیس مرگ لیما را خودکشی می داند. همسر لیما گزارش  پلیس را تأیید می کند. آیرینیا ولی می گوید حرف پلیس پشیزی نمی ارزد: «دارند دروغ می گویند». شهادت می دهد لیما از طنابی صورتی رنگ به ضخامت پنج اینچ آویزان بود. می گوید چنین چیزی امکان پذیر نیست. ادعای آیرینیا منطقی به نظر می رسد: طنابی به ضخامت پنج اینچ تحمل تقلای قربانی را موقع جان دادن ندارد. مادر لیما در رد گزارش پلیس حرف دیگری می زند. می گوید لیما زمانی طولانی از همسرش آزار می دید. مثل یک قربانی شکنجه می شد. شکنجه ها را برای خبرنگار وایس نیوز شرح می دهد:«لیما کتک می خورد. شوهرش به او تجاوز می کرد. این مرد دخترم را از راه پله های خانه به پائین هُل می داد و بارها لیما را به مرگ تهدید کرده بود». با این همه پلیس مکزیک هرگز به شهادت آیرینیا توجهی نشان نداد. شک منطقی او پایه تحقیقات قرار نگرفت. همسر قربانی بازجویی نشد و پرونده را مختومه اعلام کردند.

مکزیک مسلخ زن هاست. پرونده قتل لیما بوندیا تنها یکی از صدها پرونده مربوط به قتل زن ها در مکزیک است. در برخی موارد زن هایی ناپدید می شوند و هرگز ردی از آنها به دست نمی آید. پرونده قتل والریا مورا یکی از همین موارد است. والریای 19 ساله در کریسمس سال 2014 ناپدید شد. پدر کارگرش – روبرتو مورا – از همان روز انتظار دخترش را می کشد. می گوید پلیس همه جا را زیر و رو کرده است، ولی نشانی از دخترش در دست نیست. روبرتو می داند آدم های زیادی مثل او دخترشان را از دست داده اند. می داند تنها نیست.«هر روز به گوشمان می رسد جنازه دختری را در همین حوالی پیدا کرده اند، ولی همزمان خبر ناپدید شدن یکی دیگر را هم می شنویم». روبرتو اینها را به خبرنگاری می گوید به اسم رافائل کاستیلو. «این خبرها را فقط می شنویم و می شنویم و می شنویم. مردم عادت کرده اند تا درباره سرنوشت این زن ها و دخترها حرف بزنند و بعد همه چیز را از یاد ببرند».

اداره های پلیس مکزیک پر شده اند از پرونده مربوط به زن هایی که آزار دیده اند، به آنها تجاوز شده است، به قتل رسیده اند و بعد نعش آنها را – مثل پس مانده کالاهایی مصرف شده – در ناکجا رها کرده اند. ناظرها قتل زن ها در مکزیک را یک پدیده اجتماعی به حساب می آورند – پدیده ای که در دهه 1990 ظهور کرد و دارد روز به روز وخیم تر می شود. آنها این پدیده مسری را با نامی مشخص خطاب می کنند:«زن کُشی». از این رو شاید بتوان با دستکاری نخستین عبارت «مانیفست حزب کمونیست» - به قلم مارکس و انگلس - وضعیت فعلی مکزیک را اینطور خلاصه کرد: شبحی بر فراز مکزیک است – شبح زن کشی.

جنایتی بر پایه نفرت

جولیا مونارز فراگوسو – جامعه شناس مکزیکی زن – اعتقاد دارد پایه های پدیده زن کشی بر جنسیت قربانی ها استوار است. می گوید در این دست جنایت ها قربانی به خاطر زن بودنش به قتل می رسد. حقوقدان هایی باور دارند زن کشی از جمله جنایت هایی است که مبنای آن را نفرت آدمکش نسبت به هویت قربانی تشکیل می دهد. ناظرانی نیز پدیده زن کشی را با به دار کشیده شدن سیاه پوست های آمریکا توسط سفید پوست های این کشور در قرن بیستم مقایسه می کنند. در آن موارد قربانی ها به خاطر نژادشان به قتل می رسیدند؛ در زن کشی های مکزیک به خاطر جنسیت شان. با این وجود شباهت حتی در شکل اجرای این جنایت ها نیز به چشم می آید. یکی از پر سر و صداترین آدمکشی های نژادی در آمریکا به قتل نوجوانی سیاه پوست مربوط می شد به نام اِمت تیل. در سال 1955 نژاد پرست های سفید پوست اهل ایالت می­سی­سی­پی پسر چهارده ساله ای را به دار کشیدند و بعد جنازه اش را در رودخانه تالاهاچی رها کردند. غالب زن کشی های مکزیک نیز به همین سبک و سیاق رخ می دهد. قاتل – یا قاتل ها – جان قربانی های زن را می گیرند و بعد پیکر بی جان و، در بسیاری موارد، آزار دیده آنها را در رودخانه ها، کانال های فاضلاب یا سطل های زباله رها می کنند.

زن کشی – در قامت یک پدیده اجتماعی – در نخستین سال های دهه 1990 مکزیکی ها را غافلگیر کرد. اولین گزارش های مربوط به این پدیده از شهر هوآرز مخابره شد – شهری در همسایگی ایالت تگزاس که می توان آن را کانون زن کشی های مکزیک خطاب کرد. انتشار مجموعه ای از خبرها در سال 1993 شهر هوآرز را به لرزه انداخت. «ملیسا رایت» - استاد مطالعات زنان در دانشگاه پنسیلوانیا – در یکی از مهمترین مقاله هایش درباره پدیده زن کشی در هوآرز مجموعه آن خبرها را اینطور تشریح می کند:«اخبار مربوط به گروهی از زن ها شهر هوآرزِ مکزیک را در شوک فرو برد. گزارش ها حاکی از قتل یک جین دختر بود که بعد از کشته شدن جنازه های شان را مثل زباله به گوشه و کنار شهر پرتاب کرده بودند».

آنچه در 1993 هوآرز را لرزاند آغاز ظلمت بود. بعد از آن سالِ لعنت شده، آمارهای مربوط به زن کشی در مکزیک تازه رو به افزایش گذاشت. ناتالیا پَنتر در کتاب «خشونت علیه زنان و زن کشی در مکزیک: مورد هوآرز» ادعا می کند «بین سال های 1999 تا 2005 شش هزار زن در مکزیک به قتل رسیده اند». او در کتابش این عدد را خرد می کند و بعد تعداد مقتول های هر شهر مکزیک را می شمارد: 743 مقتول در مکزیکو سیتی، 600 مقتول در چیاپاس، 500 مقتول در هوآرز و الی آخر. همچنین خبرگزاری الجزیره در سال 2015 مدعی شد «روزانه شش زن در مکزیک به قتل می رسند»- یعنی هر سال 2190 زن در مکزیک قربانی می شوند. این اعداد منحوس مکزیک را رکوردار کرده اند. مالون گیبور – پژوهشگر چپگرای سازمان مردم نهادِ «انجمن امور نیمکره غربی» - می گوید مکزیک ششمین کشور جهان به حساب می آید که نرخ «جنایت علیه زن ها» در آنها بالاست. گیبور، در سال 2016، درباره وضعیت پدیده زن کشی در مکزیک چنین نوشت:«از سال 2013 تا کنون آمار مربوط به قربانی های زن کشی در مکزیک 46 درصد افزایش داشته است».

پدیده زن کشی در مکزیک مسئله ای جنجالی است. در طی 24 سال گذشته هزارها زن در این کشور به قتل رسیده اند. با این حال در قریب به اتفاق این جنایت ها هیچ کس به اتهام قتل مجازات نشده است. از سوی دیگر انگیزه این آدمکشی ها هنوز در پرده ابهام است. کاتلین اِستاد و هوارد کمپل – اساتید علوم سیاسی و مردم شناسی دانشگاه تگزاس – در مقاله ای مشترک نام مجموعه ای از قاتل های احتمالی را لیست می کنند. آنها از دار و دسته های مرتبط با کسب و کار هرزه نگاری، کارتل های مواد مخدر و باندهای قاچاق اعضای بدن انسان نام می برند. پای مجرم های جنسی فراری از ایالات متحد را به میان می کشند. به افسرهای پلیس مکزیک اشاره دارند و در موردی تکان دهنده، زن کشی را یکی از سرگرمی های بچه پولدارها می دانند. با تمامی اینها همچنان همین یک سئوال می تواند بخش های متمدن جهان را رنجور کند: ریشه های پدیده زن کشی در مکزیک چیست؟

«زن کشی»: علامت بیماری یک جامعه مردسالار

گردا لِرنر – مورخ اتریشی – جامعه های مردسالار را جوامعی می داند که تسلط مردها بر زن ها و کودکان در خانواده و جامعه نهادینه شده باشد. بر همین مبنا بسیاری از ناظران مکزیک را جامعه ای می دانند مردسالار. ناتالیا پَنتر نیز در کتابی که پیش تر به آن اشاره شد به برخی از مصداق های این ادعا اشاره دارد. به عنوان مثال می گوید غالب خانواده های مکزیکی هزینه های مربوط به آموزش را به فرزندهای مذکر اختصاص می دهند. از منظر پنتر این خانواده ها معتقدند کار زن ها چیزی نیست مگر«خانه داری» و «انجام وظایف مادرانه». این خانواده ها اما مردها را «نان آوران خانواده» می دانند. برای همین نیز سرمایه گذاری بر آموزش مردهای خانواده را ضمانتی به شمار می آورند به منظور موفقیت کسب و کار آنها در آینده.

نرخ بالای خشونت های خانگی نیز از جمله نشانه های مردسالاری در مکزیک است. پنتر می نویسد اکثریت مردهای مکزیکی شرکای زندگی شان را کتک می زنند. در عین حال پنتر نهادِ پلیس را نهادی می داند در ید مردها. بنابراین کسی زن های آزار دیده در مکزیک را مورد حمایت قرار نمی دهد:«غالب افسرهای پلیس مکزیک مرد هستند. آنها گزارش های مربوط به خشونت های خانگی را نمی پذیرند. اگر زنی مدعی شود توسط همسرش مورد تعدی قرار گرفته است، آنها می گویند کاری با دعواهای زناشویی ندارند». جامعه شناس هایی نیز می گویند در برخی خانواده های مکزیکی مردهای خانواده کودکان مذکر را آزار می دهند بلکه در آینده آنها نیز راه و رسم آزار رساندن را از بر باشند. همچنین نظر سنجی های سال 2003 در مکزیک نشان می دهد که از هر پنج زن مصرف کننده داروهای درمانی در مکزیک یک زن این داروها را به منظور درمان آسیب های ناشی از خشونت های خانگی مصرف می کند.

مردسالاری در مکزیک اما تنها محدود به نهاد خانواده نیست. فعال های حقوق زنان در مکزیک می گویند 95 درصد از زن های شاغل این کشور در محیط کارشان  آزارهای جنسی دیده اند. بر پایه اظهار نظرهای  پاتریک آستر – روزنامه نگار آمریکایی – زن های مکزیکی در سال 1953 صاحب حق رأی شدند. با این وجود تا دهه 1980 اکثریت زن های مکزیک از حق رأی شان استفاده نکرده بودند چون از وجود چنین حقی آگاهی نداشته اند. تبعیض علیه زن های مکزیکی تاریخی طولانی دارد. برخی از اهل نظر نیز بر پایه همین تاریخ طولانی تبعیض زن کشی را پدیده ای می دانند که ظهور آن در جامعه ای مردسالار مثل مکزیک منطقی به نظر می رسد. با این وجود فرهنگ وضعیتی ایستا ندارد. فرهنگ متأثر از ساختارهای اقتصادی و نظم سیاسی حاکم بر یک جامعه است. بنابراین تشدید زن کشی از سال 1993 در مکزیک را می بایست در مقام یک نشانه دید: کدام عامل در دهه نود بنیان فرهنگی جامعه مکزیک را زیر و رو کرد؟

تقاطع مردسالاری و بازار

جستجوی نیروی کار ارزان، زمامدارها و صاحبان شرکت های بزرگ آمریکا را واداشت تا، در نخستین سال های دهه نود، خط تولید صنایع این کشور را به خارج از آمریکا رد مرز کنند. جهانی سازی مد نظر نئولیبرال ها یعنی همین. یعنی کجای جهان بوی نیروی کار ارزان قیمت می دهد تا همان نقطه جغرافیای امید لقب بگیرد. مثل هوآرز در مکزیک. مجله های دست راستی، در حالی که آدمکش ها در حال قصابی کردن زن های هوآرز بودند، این شهر را «شهری برای آینده» خطاب می کردند. علت این نامگذاری روشن است. کیت لینتیکام – خبرنگار لُس آنجلس تایمز – در گزارشی که فوریه 2017 منتشر شد زندگی یک کارگر آمریکایی اهل ایالت اوهایو را با یک کارگر مکزیکی ساکن هوآرز مقایسه می کند. بر پایه همین گزارش کمپانی های اتومبیل سازی آمریکا در ازای شغلی یکسان می بایست به کارگر آمریکایی 30 دلار در ساعت بپردازند، ولی در حال حاضر کارگر مکزیکی را با یک دلار در ساعت اجیر کرده اند. اولی را بیکار کرده اند، دومی را به بیگاری وا داشته اند. گریس اسپنسر نیز در مقاله «تن این زن یک میدان نبرد است» ادعا می کند کمپانی های خارجی روزانه مبلغی بین سه تا پنج دلار به کارگرهای مکزیکی شان پرداخت می کنند. 

پیمان نفتا به یک معنا چیزی نبود مگر دلالی نیروی کار ارزان برای شرکت های بزرگ. اجرای این پیمان اقتصادی نیز از یک سو طبقه کارگر ایالات متحد را به خاک سیاه نشاند و از سوی دیگر نظم اجتماعی مکزیک را به هم ریخت. ناظرانی – از جمله ناتالی پنتر – اعتقاد دارند از منظر شرکت های بزرگ زن های مکزیک مشتی نیروی کار ارزان قیمت به حساب می آمدند. بنابراین نرخ اشتغال زن ها در شهرهایی از مکزیک – مثل هوآرز - که صنایع خارجی در آنها مستقر شده بود رو به رشد گذاشت. استخدام این گروه از زن ها نقش و موقعیت اجتماعی آنها را نیز تغییر داد.آنها دیگر خانه دار یا مادر نبودند. این گروه اجتماعی، زن هایی بودند «نان آور» که درآمد مالی شان امکان سرپیچی آنها از نظم مردسالارانه موجود را فراهم می کرد.

اجرای پیمان تجاری نفتا بنیان های فرهنگی مکزیک را در هم کوبید. پدیده زن کشی از تبعات این رویداد است. نان آورهای مذکر مکزیک، که تا پیش از این میدانِ رقابت شان به مردها محدود می شد، می بایست در شرایط جدید زن ها را نیز به عنوان رقبای اقتصادی به رسمیت بشناسند. پذیرش چنین امری ولی برای محافظه کارها ثقیل است. به همین خاطر بخشی از مردهای محافظه کار دست به کار حذف فیزیکی رقیب های اقتصادی جدید شدند. بیهوده نیست که زن کشی را تروریسم می نامند. جولیا مونارز فراگوسو در مقاله «حیات در هوآرز: زندگی های زائد و مرگ های ساده» به یکی از پرونده های زن کشی در هوآرز اشاره می کند. در جریان آن پرونده آنچه آدمکش ها انجام دادند به شکل منقبض شده ای محتوای این تروریسم را عیان می کند. آنها بر بدن قربانی پیامی حک کرده بودند:«شیطان در هوآرز است. مبادا تنها قدم بزنید. مبادا جذاب به نظر بیائید. مراقب باشید. ما زیر نظرتان خواهیم داشت».

تغییر نقش و موقعیت اجتماعی بخشی از  زن های مکزیک اما با حمایت های اجتماعی همراه نبود. آنها کارگرهای مدرن یک جامعه صنعتی نیستند. امکان تشکل یابی ندارند. فاقد سرمایه اجتماعی اند. نمی توانند نقشی مؤثر در تحولات اجتماعی و سیاسی داشته باشند. آدم هایی هستند که به قول داستایوفسکی در زمان لازم «با جارو از اجتماع انسان ها» بیرون می شوند. این گروه از زن ها مشتی نیروی کار ارزان اند. ارزش حیات شان بر پایه دستمزدهای آنها سنجیده می شود. مشتی جانِ ارزان. مشتی کالا که اقویا اجازه مصرفش را دارند. از مردهای محافظه کار که امتیازهای جامعه مردسالار را از دست داده اند تا باندهای قاچاق اندام انسان و از کارتل های بی رحم مواد مخدر که برای مخابره پیام تهدید از بدن این زن ها استفاده می کنند تا بچه پولدارهایی که برای سرگرم شدن آنها را می کشند. تمام این گروه های بی رحم در زمره اقویا هستند.

روابط اقتصادی بازار آزاد  زن های مکزیکی را از دخمه های سنت بیرون کشید. درست است. با این حال دستکاری وضعیت سابقاً موجود توسط بازار غول هایی شرور را نیز در مکزیک بیدار کرد. بازار ولی از پذیرش مسئولیت های اجتماعی خویش در مقابل شرارت این غول ها طفره می رود. این هیولاها به جان بی دفاع ترین گروه های اجتماعی افتاده اند. گروه هایی که هیچ نهادی حامی آنها نیست. در چند سال گذشته و با افزایش آمارهای زن کشی در مکزیک، برخی از خانواده های قربانی ها به یکدیگر پیوسته اند و عدالت طلب می کنند. آنها همه جا صلیب هایی صورتی بر دوش می کشند. آن صلیب ها نماد قربانی های پدیده شوم زن کشی در مکزیک هستند. تا اینجای کار ولی عدالتی در کار نبوده است. نظام سیاسی مکزیک با جانی ها و کارتل ها همکاری سیستماتیک دارد. مکزیک در فساد غرق است. از این رو اجرای خواست عدالت تنها در گروی تغییرات سیاسی و اجتماعی در این کشور قرار دارد. آیا چنین تغییری در چشم انداز فعلی مکزیک به چشم می آید؟ شواهد می گویند نه. با این همه شاید ایمانِ حاملان «صلیب صورتی» چیزی را تغییر بدهد.
 
لینک همین مطلب در روزنامه شرق
 

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۶

«حصر»: آلام سیاهِ گتو



دومین فصلِ گزارشِ «دادخواستی برای غرامت»

تاناهاسی کوتز
ترجمه فرهاد مرادی

فصل نخست این گزارش داستان رنج های «کلاید راس» را روایت می کند – سیاه پوستی متولد سال 1923 که در خانواده ای کشاورز و ساکن ایالت «می می سی پی» رشد کرد. در ابتدای دهه 1930 اموال خانواده راس به بهانه بدهی مالیاتی توسط دولت محلی غصب شد. این غصب آنها را به خاک سیاه نشاند. فقر، و عدم امکانات مناسب آموزشی برای سیاه پوست ها، بانی محرومیت کلاید از آموزشی مناسب شد. کلاید، با شروع دوران جوانی، به ارتش ایالات متحد پیوست. او در جنگ جهانی دوم جنگید. بعد از جنگ بار دیگر به «می سی سی پی» بازگشت. بازگشت او مملو از حرمان بود. برای همین با شروع موج دوم «هجرت بزرگ» در 1947، به شش میلیون مهاجر سیاه پوستی ملحق شد که برای همیشه جنوبِ نژاد پرست را به مقصد ایالت های شمالیِ آمریکا ترک کردند. کلاید راس خودش را به شیکاگو رساند. در آنجا خانواده ای تشکیل داد و برای خرید خانه اقدام کرد. او و همسرش خانه ای در شمال لایندِیل خریدند – محله ای واقع در غرب شیکاگو. با این حال دلالی که خانه را به آنها فروخته بود تا جای ممکن آنها را تیغ زد. کلاید راس در 1968 به عضویت گروهی در آمد که اعضای آن را افرادی تشکیل می دادند، که مثل کلاید، توسط دلال های املاک چاپیده شده بودند. آنها به دادگاه رفتند و علیه دلال ها دادخواستی تهیه کردند – دادخواستی برای غرامت. فصل اول این گزارش تحت عنوان «آن اسب تنها دارایی غصب شده ام نبود!» ترجمه شده است. متن کامل فصل نخست را می توانید از اینجا بخوانید. آنچه در پی می آید ترجمه فصل دوم این گزارش[1] است.
    
غالب آمارهایِ مربوط به شاخص های اجتماعی نشان دهنده وضعیت وخیم شمال لایندِیل است. در دهه 1930 جمعیت این منطقه 112000 نفر بود. امروز 36000 نفر جمعیت دارد. در حال حاضر خوش خیالی ها درباره آمیزش نژادی در این منطقه از بین رفته اند. 92 درصد ساکنین این منطقه را سیاه پوست ها تشکیل می دهند. نرخِ آدمکشی این منطقه را از هر 100000 نفر 45 نفر اعلام کرده اند – یعنی سه برابر نرخِ قتل در کل شیکاگو. از هر 1000 نوزادی که در این منطقه متولد می شود، 14 تای آنها می ­میرند – یعنی دو برابر بیشتر از نرخ مرگ و میر نوزادها در کل ایالات متحد. سی و پنج درصد ساکنین شمال لایندِیل زیر خط فقر زندگی می کنند – یعنی دو برابر افرادی که در کل شیکاگو زیر خط فقراند. زندگی چهل و پنج درصد خانواده های این محله به بُن های غذا وابسته است – یعنی سه برابر بیشتر از کل جمعیتی که درشهر شیکاگو از بُن های غذا استفاده می کنند. وقتی در سال 1987 شرکت «سیرز - روباک» از این منطقه رفت، 1800 شغل را نیز با خودش برد. آینده بچه های منطقه شمال لایندِیل جلوی چشم آنهاست: بازداشتگاه نوجوانان درست دیوار به دیوار محله قرار دارد. 

شمال لایندِیل پُرتره دقیقی از آلام سیاه پوست های شیکاگو است. آلامی که انگار می گویند سیاه پوست ها و سفید پوست های شیکاگو ساکن یک شهر نیستند. متوسط سرانه درآمد محله های سفیدپوست نشین سه برابر محله های سیاه پوست هاست. «رابرت. جی . سمپسون» - جامعه شناس فارغ التحصیل از دانشگاه هاروارد – کتابی دارد تحت عنوان «شهر عظیم آمریکا». سمپسون، با بررسی آمار زندانی های شیکاگو در این کتاب، نشان می دهد که تنها در یکی از محله های سیاه پوست نشین شیکاگو – یعنی محله «گارفیلد پارک غربی» - نرخ زندانی ها چهل برابر بیشتر از محله سفیدپوست نشینِ «کیلیرینگ» است:«چنین آماری حتی در مقیاس محلی نیز متغیری حیرت آور است. این تبعیض از جنس تبعیض نژادی است، نه لزوماً تبعیضی بر مبنای پایگاه اجتماعی».

به عبارت دیگر، فقر تنها مشکل محلات سیاه پوست های فقیرِ شیکاگو – که با شاخص هایی مثل بیکاری و خانواده های تک سرپرست توصیف می شوند – نیست. این محله ها «جداسازی شده اند». سمپسون اعتقاد دارد این وضعیت «تنها به درآمد پائین و موقعیت به لحاظِ اقتصادی فرودست ساکنین محله ها بر نمی گردد». وی همچنین می نویسد:«شیکاگو تنها شهری نیست که محله های آن از چنین الگویی تبعیت می کند».

حصرِ سیاه پوست ها

اوضاع زندگی سیاه پوست های آمریکا به طور قطع بهتر از پنجاه سال قبل است. احساس حقارت ناشی از علایم «مختص سفید پوست ها» از بین رفته اند. نرخ فقر در میان سیاه پوست ها کاهش داشته است. نرخ باردار شدن نوجوان های سیاه پوست پائین آمده و شکاف بزرگی که پیش از این بین نرخ بارداری سیاه پوست های نوجوان و سفید پوست های نوجوان وجود داشت به شکل قابل ملاحظه ای پُر شده است. با این حال پایه های مسیر بهبود شرایط زندگی سیاه پوست ها لرزان است و گسل های زیادی در اینجا و آنجا به چشم می آید. سطح در آمد خانواده های سیاه پوست و سفید پوست تقریباً همان قدر با هم فاصله دارد که در دهه 1970 فاصله داشت. مطالعات «پاتریک شارکی» - جامعه شناسِ فارغ التحصیل از دانشگاه نیویورک – بر روی کودکان متولد شده بین سال های 1955 تا 1970 در آمریکا نشان می دهد که 4 درصد کودکان سفید پوست و 62 درصد از کودکان سیاه پوست در محله های فقیر نشین بزرگ شده اند. همین مطالعه بر روی نسل بعدی کودکان آمریکایی نشان می دهد که اعدادِ قبلی تقریباً تغییری نداشته اند. در عین حال کودکان سفید پوستی که در محله های اعیان نشین به دنیا آمده اند باقی عمرشان را نیز در همان محله ها می گذرانند ولی کودکان سیاه پوست متولدِ این محله ها نه.

جای تعجب ندارد. صرف نظر از سطح در آمدها، خانواده های سفید پوست از خانواده های سیاه پوست ثروتمندتراند. «مرکز تحقیقات پیو» تخمین می زند که ثروت خانواده های سفید پوست بیست برابر بیشتر از ثروت خانواده های سیاه پوست است. در عین حال این مرکز تحقیقاتی می گوید پانزده درصد خانواده های سفید پوست یا برابر با میزان دارایی های شان بدهکارند و یا بیش از آن؛ رقمی که برابر با یک سوم خانواده های سیاه پوستی است که در این شرایط قرار دارند. تبعات این وضعیت واضح است. موقع نزول بلاهای مالی – مثل درمان های اورژانسی، طلاق و یا از دست دادن شغل – سقوط این دست خانواده ها حتمی است.
از سوی دیگر تنها خانواده های سیاه پوست نمی توانند آنطور که می خواهند ثروت شان را خرج کنند. همه این خانواده ها گزینه های محدودی برای انتخاب محل اقامت شان در اختیار دارند. خانواده های سیاه پوستی که سطح در آمدشان از سطح درآمد طبقه متوسط بالاتر باشد، لزوماً ساکن محله هایی نیستند که اهالی اش را طبقه متوسط به بالا تشکیل می دهد. بررسی های پاتریک شارکی نشان می دهد خانواده های سیاه پوستی که سالانه درآمدی صد هزار دلاری دارند در محله هایی زندگی می کنند که سطح در آمد اهالی آنجا سی هزار دلار در سال است. وی در توضیح این موضوع چنین می نویسد:«سیاه پوست ها و سفیدپوست ها در محله هایی متفاوت زندگی می کنند که این امر مقایسه عواقب اقتصادی برای کودکان سفیدپوست و سیاه پوست را غیرممکن می سازد». پیامدهای این امر موحش است. مسیر زندگی سیاه پوست های فقیر، به شکلی قاعده مند، در مرزهایِ گتو محصور است. آنها نیز که توانسته اند این حصر را بشکنند، می بایست دل نگران باشند تا مبادا فرزندها و نوه های شان به گتو بازگردند. حتی شواهد ظاهری هم تغییری نکرده اند. مؤسسه چیرلیِ منهتن در سال 2012 به نکته ای قابل تأمل اشاره کرد: با اینکه قانون تفکیک نژادی از دهه 1960 لغو شده است ولی آمریکایی های آفریقایی تبار هنوز منزوی ترین نژاد در آمریکا به حساب می آیند.

تفکیک نژادی –  یا به یک معنا انزوایی ناشی از جراحت و غارت – با انباشتِ معایب همراه است. یک آمریکای فارغ از تفکیک نژادی توان مشاهده کردن گسترش فقر و تأثیرات آن در سرتاسر کشور را دارد، بی آنکه تعصب مشخصی بر رنگ یا نژاد داشته باشد. در عوضِ این طرز تلقی اما، انباشت فقر با انباشت تبعیض های نژادی جفت هم نشسته اند و نتیجه این همنشینی تاکنون چیزی جز ویرانی و تاراج نبوده است.

میراثِ ظلم

از جمله مشغله های فکری جامعه آمریکایی های آفریقایی تبار یکی هم این است که خیال می کنند انزوای آنها از آسیب های فرهنگی اجتماع شان ناشی می شود. سال 2011 «مایکل نوتر» - شهردارِ سیاه پوست فیلادلفیا – به خاطر رفتار خشن مردهای سیاه پوست، خانواده های آنها را سرزنش کرد.«آدم هایی بچه پس می اندازند ولی مسئولیتی در قبال تربیت کردن شان نمی پذیرند. [حواس تان باشد] در نهایت ما با بچه های شما سر و کله می زنیم». نوتر، بعد از به زبان آوردن این جمله ها، همان بچه های بی پدر را خطاب قرار داد و چنین گفت:«شلوارتان را بالا بکشید و یک دانه کمربند برای خودتان بخرید، چون کسی دلش نمی خواهد لباس زیر یا چاکِ کون تان را تماشا کند».

این مشغله فکری قدمتی به درازای فعالیت سیاسی سیاه پوست ها دارد. با این وجود چنین رویکردی خطاست. این نوع نژاد پرستی تند و تیز را نمی توان با مطیع کردن و آبرومند جلوه دادن قربانی هایش از پا در آورد. ذات نژادپرستی در آمریکا بر بی احترامی استوار است. با وجود ضعف سیاه پوست های ظالمی از قماش «مایکل نوتر» ما فقط می توانیم وارثانِ ظلم را تماشا کنیم. دادخواست «کلاید راس» و متحدان وی نیز همین میراث را هدف قرار داده بود. ریشه های آن دادخواست در تاریخِ بلند تفکیک نژادیِ شیکاگو – که توانسته بود دو نوع بازار مسکن بسازد – ریشه داشت: یکی بازاری قانونی که توسط حکومت پشتیبانی می شد و سفیدپوست ها از آن منتفع می شدند و یکی هم بازاری غیرقانونی که یک مشت دلالِ دزد از آن پاسداری می کردند تا سیاه پوست ها را بچاپند. بررسی دادخواست گروهِ کلاید و متحدهای وی تا 1976 طول کشید – یعنی زمانی که هیئت منصفه علیه آنها رأی داد. ضمانت برابر بودن در مقابل قانون به سختی رخ می داد؛ غرامت که دیگر امری محال بود. اگر شک و شبهه ای هم در ارتباط با مشرب هیئت منصفه وجود داشت، این شک موقع قرائت حکم توسط مباشر بر طرف شد.

در حال حاضر نیز به نظر می رسد که دادگاه عالی ایالات متحد آمریکا همان حال و احوال را داشته باشد. در طی دو دهه گذشته ما شاهد عقب نشینی از قوانین مترقی دهه 1960 هستیم. لیبرال ها در وضعیتی تدافعی قرار گرفته اند. در جریان رقابت های انتخاباتیِ سال 2008 از «باراک اوباما» پرسیده شد آیا دخترهایش می بایست از امتیازهای مربوط به «اقدامات مثبت»[2] بهرمند شوند؟ پاسخ وی به این سئوال منفی بود. قیاس یک خانواده متوسط سفیدپوستِ آمریکایی با استثنایی شبیه به خانواده اوباما قیاسی مع الفارق است. سیر صعودی میشل و باراک اوباما مدیون سرسختی دو چندان آنهاست. به همین خاطر نیز مالیا و ساشا اوبا می توانند از امتیازهایی برخوردار باشند که رؤیای کودکان سفید پوست خانواده های متوسط آمریکاست. در حقیقت دخترهای باراک اوباما را می بایست با جینا و باربارا بوش مقایسه کرد – کسانی که محصول  چندین نسل از آدم های ممتازند و نه تنها یک نسل از آنها. در هر صورت آنچه فرزندهای خانواده اوباما به دست آورده اند ناشی از پشتکار منحصر به فرد والدین آنهاست، نه تابعی از فرصت های برابر اجتماعی.

[ادامه دارد...]   


[1]  این مقاله ترجمه ای است از «The Case for Reparations» که در ژوئن 2014 در مجله آتلانتیک منتشر شد.
[2]  سیاستی که بر پایه آن امتیازهایی در اختیار گروه های تحت ستم قرار می گیرد – مترجم.