چهارشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۶

سویه مستهجن سیاست هویت



گزارشی از صعود دونالد ترامپ به کاخ سفید

«چه کسی می داند در اعماق ذهن من چه می گذرد؟»
دونالد. جی. ترامپ


در سال 1990، تحریریه­ ی مجله اسپای، به نیت اثبات فرومایگی ثروتمندهای نیویورک، یک شرکت تأسیس کرد. شرکت تازه تأسیس برای 58 نفر از ثروتمندترین های این شهر، و به یک معنا متمول ترین هایِ آن روزِ جهان، 58 چکِ یک دلار و یازده سنتی فرستاد. بهانه ارسال آن چک ها دریافت هزینه اضافی از مشتری های شرکت در قبال خدمات ارائه شده قبلی بود. 26 نفر چک ها را نقد کردند. تحریریه اسپای دور دوم چک ها را، به مبلغ 64 سنت، برای گروه 26 نفره اخیر ارسال کرد. سیزده نفر 64 سنتِ مفت را توی جیب شان گذاشتند. موضوع برای گرداننده های اسپای جذاب شد. آنها چک هایی جدید نوشتند به مبلغ سیزده سنت و برای سیزده نفرِ باقی مانده ارسال شان کردند. این بار ولی تنها دو نفر سیزده سنت را روی هوا قاپیدند: عدنان محمد خشاجی، میلیاردرِ عرب و از دلال های بنام اسلحه، و دونالد. جی. ترامپ.


زندگیِ دونالد ترامپ تاریخ منقبض شده ای از رذالت هاست. در جولایِ 1972 زنی سیاه پوست، به منظور اجاره آپارتمان، به یکی از مجتمع های مسکونیِ ترامپ در بروکلین نیویورک مراجعه کرد. کارمندِ ترامپ زن آفریقایی تبار را پیچاند. همان روز زنی سفید پوست نیز به مجتمع مذکور سر زد و در خواستی مشابه ارائه داد. این بار پاسخ متصدی مثبت بود و دو عدد از آپارتمان های خالی را به زن سفید پوست نشان دادند. بعدها مشخص شد ارباب رجوع های آن روز جزو مأمورهای مخفی دولت فدرال بوده اند. دولتِ نیکسون خانواده ترامپ را، به اتهام اعمال تبعیض نژادی علیه مشتری هایش، به دادگاه کشاند. در جریان آن پرونده کارمندهای کمپانی ترامپ در مقابل پلیس فدرال شهادت دادند که فایل هایِ مشتری ها را بر پایه نژاد آنها طبقه بندی می کرده اند[1]


نژاد پرستی میراثِ خانواده ترامپ است. یکی از گزارش های نیویورک تایمز، به تاریخ ژوئن 1927، از بازداشت فِرِد ترامپ، پدر دونالد ترامپ، در گردهماییِ دار و دسته کو کلاکس کلان در ماه می همان سال خبر می دهد. خود وی نیز تمایل های نژادپرستانه اش را مخفی نمی کرد. «وقتی دونالد [ترامپ] و ایوانا[2] به کازینو می آمدند، رئیس های کازینو دستور می دادند تا همه سیاه پوست ها از آن طبقه بیرون بروند». اینها را کیپ براون، کارمند سابق یکی از کازینوهای ترامپ به خبرنگار نیویورکر می گوید:«آن موقع دهه هشتاد بود و من نوجوان بودم، ولی همه چیز را به یاد دارم: آنها همه ما [سیاه پوست ها] را مخفی می کردند».


چهره نگاریِ یک رذل


از جمله جنجال های کارزار انتخاباتی میلیاردرِ بددهن در سال 2016، یکی هم حمله های پی در پی بی رحمانه اش به کارگرهای غیرقانونی ساکن ایالات متحد آمریکا بود. ترامپ در آن روزها این گروه از کارگرها را «بزرگ ترین تهدید اقتصادی برای شهروندهای آمریکا» می دانست. در گردهمایی های انتخاباتی اش فریاد می کشید «آنها دارند پول های ما را بر می دارند، آنها دارند ما را به قتل می رسانند». در همان روزها ناظرانی تذکر می دادند اینها ترهات است. می گفتند کارگرهای غیر قانونی نه تنها دست شان توی جیب آمریکایی ها نیست، بلکه دارند به این کشور سود می رسانند. گزارش ها نشان می داد، و همچنان نیز نشان می دهد، که این گروه از کارگرها سالانه سیزده میلیارد دلار مالیات می پردازند. دونالد ترامپ ولی در برابر این واقعیت لجاجت می کرد. می گفت یازده میلیون مهاجر غیرقانونی ساکن آمریکا را به کشورهای خودشان عودت خواهد داد. با تمامی اینها ولی یکی از مشهورترین رسوایی های ترامپ مربوط می شود به بهره کشی ظالمانه اش از کارگرهای غیر قانونی لهستانی. وی در سال 1980، و برای ساختن برجِ معروف ترامپ، 200 کارگر غیر قانونی لهستانی را به بیگاری کشید. کارگرهای شاغل در آن پروژه بعدها در مقابل دادگاه شهادت دادند که دار و دسته ترامپ هر روز هفته و روزانه دوازده ساعت از آنها کار می کشیده اند. به بعضی از آنها پول ناچیزی داده بودند. کارِ طاقت فرسای برخی از آنها را در قبال ودکا خریدند. باقی آنها نیز هیچ پولی دست شان را نگرفت و تهدیدشان کردند که اگر موی دماغ باشند وضعیت اقامت شان را به اداره مهاجرت گزارش می دهند تا عودت داده شوند.


سیاهه ترامپ مملو از سیاه بازی های شیادانه است. تحقیقات مفصل واشینگتن پست درباره بنیاد دونالد ترامپ نشان می دهد که گرچه وی از سال 2008 به این سو حتی یک سِنت هم به خیریه خودش اعانه نداده، ولی در عوض بیش از دویست و پنجاه هزار دلار از پول های خیریه را خرج کسب و کار شخصی اش کرده است. در سال 2010 «بنیادِ پلیس [منطقه] پالم بیچ» به خاطر کمک صد و پنجاه هزار دلاری شخص ترامپ به این بنیاد از وی قدردانی کرد. در آن ماجرا کمتر کسی خبر داشت که ترامپ آن مبلغ را نه از جیب مبارک بلکه از محل اعتبارات خیریه برداشت کرده است. و یا یک موردِ کم خرج تر ولی معنا دارتر: بیست هزار دلار از اعانه ها برای کشیدن پرتره ای به طول یک متر و هشتاد سانت از شخص دونالد ترامپ هزینه شد[3].


زبان جنسیت زده و انحراف جنسی ترامپ هم که دیگر حکایت خاص و عام است. در جریان یکی از زورآزمایی های توئیتری اش در آگوستِ 2015، مگین کِلی، مجری خوش سیمای فاکس نیوز، را «خوشگلِ کله پوک» خواند. بعدها که برای استفاده از آن کلام جنسیت زده تحت فشار افکار عمومی قرار گرفت، انتهای عذرخواهی خشک و خالی اش از کِلی این عبارت وقیحانه را هم اضافه کرد:«اما قبول کن که از این بدتر را هم شنیده ای»[4]. در اکتبر 2016 ویدئویی از وی منتشر شد که عملاً اعتراف به تجاوز جنسی به حساب می آمد. به گزارش رادیوی ملی آمریکا، تاکنون هجده زن دیگر مدعی شده اند که ترامپ به لحاظ جنسی آزارشان داده یا با آنها رفتارهایی خشن داشته است. در بین اسم های منتشر شده توسط این رسانه نام ایوانا ترامپ، نخستین همسر وی، نیز به چشم می آید که به خشونت های فیزیکی و کلامی ترامپ علیه خودش شهادت داده است. 


هر یک از این موردها به تنهایی برای سوت شدن هر آدمی از محدوده مربوط به چهره های معتمدِ افکار عمومی کفایت می کند. با این حال دونالد ترامپ، مثل ابر انسان های هالیوودی، از ورایِ تمامیِ این اتهام ها گذشت و خودش را به کاخ سفید رساند. کورت اندرسون، یکی از دو بنیان گذار مجله اسپای، می گوید دونالد ترامپ به «شخصیت های کارتونی» می ماند و انگار «هیچ وقت گاف نمی دهد». با این اوصاف سئوال مغزفرسا همچنان این است: دونالد ترامپ، به عنوان موجودی شیطان صفت، چگونه توانست به کاخ سفید راه پیدا کند؟


تئوری اول: آمریکایِ زن ستیز    
        

مادلین آلبرایت در فوریه 2016 گفت در دوزخ مکانی وجود دارد مختص زن هایی که از هیلاری کلینتون حمایت نکرده باشند. زن بودن را در میدان سیاست با تعریف زیست شناختی آن یکی می گرفت و بر همان مبنا به مستمعین حرف هایش انذارهایی می داد درباره روز جزا. حضور یک زن را در رأس هرم قدرت مترادف می گرفت با تأمین منافع همه زن ها. در صورتی که تجربه های پیشین این فکر مکانیکی را، حتی در ساحت سیاست هویت، بی اعتبار می کرد. شاید به خاطر نداشت که یکی از توهین آمیزترین و ضد زن ترین دستورهای قرن بیستم بریتانیا توسط یک زن صادر شد. این مارگارت تاچر بود که مقرر کرد تا در فرودگاه های بریتانیا از زن های مسلمان آزمایش بکارت بگیرند. آلبرایت  در آن سخنرانی وانمود می کرد که نفس حضور زن ها در ساخت قدرت یعنی اقدامی ترقی خواهانه. اینها را ولی در حالی می گفت که خاطره تلخ حرف های سنگدلانه اش درباره مرگ پانصد هزار کودک عراقی در ذهن آدم های مترقی می جوشید. 


حرف های رقیق آلبرایت در ماه فوریه بیش از هر چیز چپ هراسی وی را بازتاب می داد. مخاطب صحبت هایش در آن زمانِ خاص طرفدارهای برنی ساندرزِ سوسیالیست بود. با این حال شکل بزک شده همین طرز تلقی پایه برخی تحلیل های سرپایی بعد از انتخابات نیز قرار گرفت. در آن روزها، و همزمان با انتخاب دونالد ترامپ، آدم هایی خشمگین فغان سر می دادند که جامعه آمریکا به لحاظ سیاسی محافظه کار و به لحاظ فرهنگی عقب افتاده است. می گفتند رأی دهنده ها برپایه جنسیت نامزدها دست به انتخاب سیاسی زده اند. معتقد بودند آمریکایی ها ظرفیت اعتماد به یک زن را نداشته اند. آن گروه از بازنده های عصبانی، نتیجه انتخابات ریاست جمهوری سال 2016 آمریکا را منبعث از رسوبات مردسالارانه موجود در فرهنگِ غالب آمریکا می دانستند. نینا بورلی، روزنامه نگار بنام، انتخابات ریاست جمهوری سال 2016 را «رفراندومی» دانست درباره تعصب های جنسیتی و نتیجه گرفت که زن ها این رفراندوم را واگذار کردند. آنالیزا مرالی نوشت «آمریکایی ها هرگز برای ریاست جمهوری یک زن آمادگی نداشتنند». عنوان یکی از مقاله های مجله «اِسلیِد» حتی از اینها هم فراتر رفت:«پیروزی دونالد ترامپ ثابت کرد که آمریکا از زن ها نفرت دارد». انتخاب ترامپ، خاصه برای زن های مستقل لیبرال مسلک، وضعیتی به وجود آورده بود سرشار از یأس. حتی زنی روشنفکر و دانا مثل نائومی کلاین هم در دام این تحلیل ها افتاد. وی در مقاله ای که در روز شانزدهم نوامبر برای نیویورک تایمز نوشت جنسیت زدگی را «ریشه» انتخاب ترامپ در برابر کلینتون دانست.  


بنیان این اظهار نظرها اما با یک تلنگر فرو می ریخت. حتی اگر این فرض غلط که عدم انتخاب کلینتون حاکی از فرهنگ مرد محور آمریکایی هاست را درست بدانیم، واقعیت، در آن وضعیت مشخص، چیز دیگری را نشان می داد: هیلاری کلینتون سه میلیون رأی بیشتر از دونالد ترامپ به دست آورد. همین یک فقره ثابت می کند که انتخاب سیاسی اکثریت رأی دهنده های آمریکایی در قید جنسیت نامزدها نبوده است. آنچه غالب این گروه از ناظران به عمد از بیان آن طفره می رفتند پرداختن به یادگار دوره برده داری در دل دستگاه سیاسی حاکم بر ایالات متحد بود؛ یعنی سیستم ارتجاعی الکترال کالج. قصد این گروه از لیبرال های محافظه کار حصرِ سیاستِ مترقی در مرزهای سیاست هویت است. در غیر این صورت می بایست از تغییر، یا دست کم، اصلاح سیستم انتخاباتی کشور بگویند. با این حال می دانند قبول این مطالبه یعنی آزاد سازیِ انرژی بالقوه نبردهای طبقاتی در میدان سیاستِ رسمی.


تئوری دوم: یقه آبی ها


همزمان با آغاز انتخابات مقدماتی حزب جمهوری خواه، بازار جدال درباره پایگاه طبقاتی حامی های دونالد ترامپ نیز داغ شد. در سپتامبر 2015 مجله آتلانتیک اینطور هشدار داد:«بساز بفروشِ میلیاردر دارد بنیاد یقه آبی ها را می سازد». رونالد براون اشتاین، نویسنده آن مقاله، معتقد بود که هسته اصلی آرای ترامپ را رأی کارگرهای صنعتی مذکر و سفید پوستِ آمریکا تشکیل می دهد. «ترامپ بهترین اجرا را در میان مردهای فاقد مدرک تحصیلی دانشگاهی[5]، یا همان هسته یقه آبی های ائتلاف جدید جمهوری خواه ها، داشته است». اینها اظهارات براون اشتاین است:«سی و هشت درصد از این سفیدپوست های طبقه کارگر، چه در سطح ملی و چه در ایالت نیوهمشایر[6]، از ترامپ حمایت می کنند». این طرز تلقی پایه برخی از تحلیل های جدی بعد از انتخابات سراسری را هم تشکیل داد. یک روز بعد از انتخابات هشتم نوامبر، گزارش نیویورک تایمز نیز نتیجه غافلگیر کننده انتخابات را از همین منظر تحلیل می کرد. نویسنده های آن گزارش پیروزی دونالد ترامپ را ناشی از ائتلاف فراگیر «کارگرهای سفیدپوست یقه آبی» و «رأی دهنده های طبقه کارگر» می دانستند.
        

برنی ساندرز، به عنوان شناخته شده ترین چپگرای مخالف وضع موجود، دو روز بعدتر به این طرز تلقی اعتبار بخشید. سناتور سوسیالیست، در یادداشتی به تاریخ یازدهم نوامبر در نیویورک تایمز، مدعی شد که «میلیون ها آمریکایی در روز پنجشنبه [هشتم نوامبر] آرای اعتراضی» به صندوق ها ریخته اند. اعتقاد داشت آرای ریخته شده به حساب ترامپ، «مخالفت شدید» رأی دهنده ها با «سیستم اقتصادی و سیاسی» حاکم بر آمریکا را بیان می کند که «منافع ثروتمندها و شرکت های بزرگ را بر منافع آنها ارجح می داند». تحلیل وی از نتیجه انتخابات این بود:«ترامپ به کاخ سفید راه پیدا کرد چون گفتار کارزار انتخاباتی وی بر خشمی واقعی و مشروع تأکید داشت».


بن مایه طرز تلقی این گروه از ناظرها بر حرافی های ترامپ علیه پیمان های آزاد تجاری و لفاظی هایش درباره فساد سیستماتیک جاری در کشور استوار بود. می گفتند آن پیمان های نئولیبرال فرصت های شغلی طبقه کارگر آمریکا را از بین برده اند. اعتقاد داشتند اجرای سیاست های نئولیبرال و بی توجهی زمامدارها به فقیرتر شدن طبقه کارگر، «اضطراب های اقتصادی» این طبقه اجتماعی را افزایش داده و باعث شده تا وعده های سرخرمن شارلاتانی مثل ترامپ را باور کنند. از سوی دیگر شکست دموکرات ها در چهار ایالت اُهایو، میشیگان، ویسکانسین و پنسیلوانیا، که قلب اقتصاد صنعتی ایالات متحد به حساب می آیند، این تئوری را باورپذیر می کرد. نگارنده در آن روزها به جد باور داشت که «رهبرهای بی کفایت حزب دموکرات آرای پرولتاریا را از دست داده اند».


با وجود این، آمارها تئوری اخیر را نیز از اعتبار ساقط کرد. آمارهای منتشر شده تأثیر آرای بخشی از طبقه کارگر را در پیروزی ترامپ انکار نمی کند، اما راوی نقش طبقه متوسط و ثروتمندها نیز هست. آمارها نشان می دهد که پنجاه و دو درصد از افرادی که در سال کمتر از پنجاه هزار دلار درآمد داشته اند به هیلاری کلینتون و 41 درصد به ترامپ رأی داده اند. در عین حال 49 درصد از کسانی که سالانه بیش از پنجاه هزار دلار درآمد دارند، ترامپ و تنها 47 درصدشان کلینتون را انتخاب کرده اند. این یعنی ترامپ نمی تواند انتخاب فقرا و طبقه کارگر آمریکا بوده باشد.


سیاستِ هویت: «روزهای خوب گذشته»


مشکل اصلی تحلیل هایی که آرای کارگرهای صنعتی سفید پوست را در پیروزی ترامپ تعیین کننده می دانستند این بود: اغراق در نقش طبقه کارگر و نادیده گرفتن نقش موذیانه طبقه متوسط و ثروتمندها در پیروزی دونالد ترامپ. در روزهای پیش از انتخابات ناظرانی به هیلاری کلینتون هشدار می دادند که برای پیروزی به آرای تحصیلکرده های سفیدپوست، که علی القاعده در زمره طبقه متوسط آمریکا قرار می گیرند، نیاز مبرم دارد. در نهایت اما 39 درصد از مردها و 51 درصد از زن های این گروه به هیلاری کلینتون رأی دادند.


منتقدها می گویند کسانی که بیش از اندازه بر نقش تأثیرگذار یقه آبی ها تأکید می کنند برای اثبات حرف شان آنها را، به لحاظ سطح درآمد، در گروهی قرار داده اند[7] که سالانه بین پنجاه تا صدهزار دلار درآمد دارند[8]. با این حال، حتی با پذیرش این طبقه بندی غلط،  سئوال اصلی این است: اگر انتقادهای عوامانه ترامپ به «سیستم اقتصادی» توانسته تا آرای کارگرها را به نفع وی مصادره کند، پس چرا اقبال ترامپ تنها در میان سفیدپوست های این طبقه اجتماعی بلند بوده است؟ از این رو روایت قابل قبول تر از آمارهای منتشر شده این است: رمز موفقیت ترامپ سازماندهی ائتلافی بود از سفیدپوست ها. عددها توان اثبات این ادعا را دارند. این اعداد می گویند 58 درصد از سفیدپوست ها، که 69 درصد از کل آرا را نیز تشکیل می دادند، ترامپ را انتخاب کرده اند. بر پایه آمارهای منتشر شده توسط مرکز تحقیقات ادیسون، ترامپ آرای سفیدپوست هایی که درسال کمتر از پنجاه هزار دلار درآمد دارند را، با اختلاف 20 درصد، از آن خود کرد. این عدد برای سفیدپوست هایی که در سال بین پنجاه هزار تا صد هزار دلار درآمد دارند 28 درصد و در میان سفیدپوست هایی با درآمدی بیش از صدهزار دلار در سال 14 درصد است. همچنین نظر سنجی مجله ملت (The Nation) نشان می دهد که انگیزه اصلی حامی های ترامپ نه «اضطراب اقتصادی»، بلکه تعصب ها و نگرانی های نژادی بوده است.


از جمله موضوع هایی که کمتر به آن پرداخته می شود، استراتژی جمهوری خواه ها در انتخابات سال 2016 است. آنها بعد از تحمل دو شکست سنگین از باراک اوباما دستگیرشان شد که می بایست استراتژی رقیب های لیبرال شان، یعنی سیاست هویت را، بیازمایند. از منظر آنها حالا که دموکرات ها توانسته بودند به واسطه یک سیاه پوست بخش قابل توجهی از آرای خاموش را به میدان بکشند چرا محافظه کارها این کار را انجام ندهند. به همین خاطر در جریان انتخابات مقدماتی سال 2016 یک نامزد زن، یک نامزد لاتین تبار، یک نامزد سیاه پوست و صد البته یک نامزد سفید پوست اصیل را معرفی کردند. با این وجود تمام آن نامزدها، جز دونالد ترامپ سفیدپوست، نسخه هایی جعلی بودند از نمونه های اصلی دموکرات شان. در این میان تنها دونالد ترامپ بود که کالایی ارائه می کرد که حزب دموکرات، به خاطر پایگاه اجتماعی اش، توان تولید و عرضه آن را به مشتری ها نداشت: فکر سروری سفیدپوست ها. 


از این منظر دونالد ترامپ ناجی جمهوری خواه هاست. تنها او بود، که به واسطه احیای فکر سروری نژاد سفید، توانست سفیدپوست ها را به میدان بیاورد. بنابراین بیراه نیست که دیوید دوک، از رهبرهای سابق کِلان ها، خطاب به سفیدهای نژادپرست چنین گفت:«رأی دادن علیه ترامپ خیانت به میراث مان است»[9]. ترامپ برای آنها یادآور روزهای خوش پیش از صدور فرمان حقوق مدنی بود. او به این گروه از سفیدها کدهایی دقیق ارسال می کرد. آنها نیز پیام های رمزگذاری شده اش را روی هوا می زدند. یکی از ماندگارترین این مکالمه های رمزی در نخستین روز فوریه 2016 رخ داد. آن روز آدم هایی از جناح چپ میتینگ انتخاباتی ترامپ در لاس وگاس را به هم ریختند. ترامپ، که همواره از «روزهای خوش گذشته» یاد می کرد، در واکنش به معترض ها یکبار دیگر آن روزها را ستود. «من عاشق روزهای خوب گذشته ام. می دانید در آن روزها با آدم هایی شبیه به اینها [معترض ها] چه می کردند؟» ترامپ اینطور ادامه داد:«آنها را افقی بیرون می فرستادند»[10]



در دهه های گذشته سیاست هویت را به نام لیبرال های ترقی خواه سند زده اند، در حالی که به لحاظ تاریخی با نام سفید پوست های نژاد پرست پیوند خورده است: دار و دسته تروریست کو کلاکس کلان بنیان گذار سیاست هویت در آمریکاست. به همین جهت دونالد ترامپ، به شکلی بنیادگرایانه، به ریشه سیاست هویت بازگشت. دونالد ترامپ در سفیدپوست ها احساس خوبِ سفید پوست بودن، احساس خوب امکان سروری مجدد، را بیدار کرد. به این معنا او افشا کننده سویه مستهجن سیاست هویت است – سیاست به ظاهر ترقی خواهانه ای که لیبرال ها می خواهند، در این عصر سیاست زدوده منحط، آن را به عنوان بدیل نبردهای طبقاتی بفروشند.


[1]  وکالت خانواده ترامپ در آن پرونده بر عهده فردی بود به نام روی کوهن. وی دو دهه قبل تر، و در جریان دادگاه های ژنرال مک کارتی، نقشی مؤثر در سرکوب بی رحمانه روشنفکرها، نویسنده ها و هنرمندهای آمریکایی بر عهده داشت.
[2]  نخستین همسر دونالد ترامپ از سال 1977 تا 1992
[3]  یکی از روانشناس های بالینی به نام جورج سیمون درباره شخصیت ترامپ چنین می گوید:«ویدئوهای ترامپ را آرشیو می کنم تا آنها را در کارگاه های آموزشی ام  نشان دهم، چون ترامپ بهترین مثال ممکن برای توضیحِ خودشیفتگی است».
[4]   سال 2004، و در یک برنامه رادیویی، دختر خودش، ایوانکا ترامپ، را با لفظی بسیار رکیک تر و جنسیت زده تر توصیف کرده بود.
[5]  یکی از خطاهای این تحلیل نادیده گرفتن این واقعیت است: از میان پنج سفید پوستی که مدرک دانشگاهی ندارند، یک نفرشان در آمدی دارد بالغ بر صد هزار دلار در سال.
[6]  دومین انتخابات مقدماتی جمهوری خواه ها در ایالت نیوهمشایر برگزار شد.
[7] غالب این گروه زیر 55 هزار دلار درآمد دارند.
[8]  بیشترین آرای ترامپ از این گروه می آید که در حقیقت اکثریت جمعیت طبقه متوسط آمریکا را شامل می شود.
[9]  به احتمال زیاد یکی از نکته های جالب درباره «دیوید دوک» حشر و نشر وی با نظام مقدسِ شیعه های حاکم بر ایران باشد. دوک از جمله مدعوین کنفرانسی بود تحت عنوان «همایش بین المللی بررسی هولوکاست: چشم انداز جهانی» که در آذرماه 1385 و در تهران برگزار شد. جدای از این موضوع دوک یکی از تحلیلگرها و مهمان های ثابت برنامه های «پرس تی وی» به شمار می آید. در رابطه با فهم چرایی حضور سفیدپوستِ نژادپرستی مثل دوک در برنامه های «پرس تی وی» ذکر این نکته ضرورت دارد: دار و دسته کِلان ها علاوه بر ضدیت با سیاه پوست ها هویت شان بر پایه «یهودستیزی» و «همجنسگرا ستیزی» نیز تعریف می شود.
[10]  استیو بَنِن – ملی گرایِ خواهان سروری سفیدپوست ها و استراتژیست ارشد سابق ولی فعلاً در سایه مانده ترامپ – در جریان انتخابات 2016 منتقدهای سفید پوستش را «مشتی دیوث» (Cucks) خطاب می کرد. در زبان انگلیسی این خطاب جنسیت زده و ارتجاعی مشتقی از واژه Cuckold است. به طور تقریبی تمامی خرده فرهنگ های مردسالار ساکن ایالات متحد به منظور تحقیر حریف های مذکر این توهین را به کار می برند، اما Cuckold در میان سفید پوست ها واجد ارجاعی نژادی نیز هست: مرد سفید پوست ضعیف النفسی که ابایی از همخوابگی همسرش با مردهای سیاه پوست ندارد. تشخیص معنای اخیر نیازمند آگاهی به جوانب زبان مخفی رایج در میان خرده فرهنگ سفید پوست های آمریکاست. از این رو وقتی استیو بنن این تیر زهرآگین را به سوی منتقدهای سفیدپوستش پرتاب می کرد در واقع در حال ارسال پیامی بود به اجامر سفید پوست درباره «روزهای خوش گذشته»: ما همچنان مدافع سیاست تفکیک نژادی (Segregation) هستیم.       

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۶

بلشویک ها و مسئله یهودستیزی



برندِن مک گیوِر
ترجمه فرهاد مرادی

[کارل مارکس و فردریش انگلس در بخشی از کتاب «ایدئولوژی آلمانی» ضرورت انقلاب را اینطور صورتبندی می کنند:«انقلاب ضروری است نه فقط بدین سبب که طبقه حاکم به شیوه دیگری سرنگون نتواند شد، بلکه بدین سبب نیز که طبقه سرنگون کننده تنها در انقلاب می تواند به خلاص کردن خود از تمامی پلیدی های اعصار موفق شود و قابلیت تأسیس جامعه نوین را کسب نماید[1]». به این معنا مقاله پیشِ رو نیز شرحِ کوتاهی است بر تلاش شرافتمندانه بلشویک ها، و در مقیاسی بزرگ تر تمامِ جنبش سوسیالیستی روسیه در سال 1917، برای رهاندنِ خویش، پایگاه اجتماعی شان و جامعه آن روز روسیه از شرِ یکی از منحوس ترین «پلیدی های اعصار»، یعنی یهودستیزی. آنطور که نویسنده مقاله ادعا می کند «یهود ستیزی در روسیه انقلابی از فراز تقسیم بندی های سیاسی رد شد و در میان تمام گروه های اجتماعی و مسلک های سیاسی جاذبه خویش را یافت». پس بر این پایه یهودستیزی نقشی «کثیف و متناقض» در انقلاب اکتبر ایفا می کرد و سوسیالیست های روس، با هوشمندی، این «دشمنِ درون» را شناسایی کردند و به سرکوب قاطعانه آن برخاستند. 

این مقاله ترجمه ای است از «The Bolsheviks and Antisemitism» که در بیست و دوم ژوئن 2017 و در مجله ژاکوبن منتشر شد. همچنین ترجمه حاضر مرهون بازبینیِ دقیق «رحمان بوذری» است.]            

یهودی های کمونیست بر سر اجساد رفقایشان در اودسا؛ انقلاب 1905
نخستین ساعت های صبحِ روز بیست و پنجم اکتبرِ 1917 است. کارگرها دارند نقاط استراتژیک خیابان هایِ برباد رفته شهرِ پتروگراد را فتح می کنند. الکساندر کُرنسکی، رئیس دولت موقت، با دل نگرانی انتظار رسیدن اتومبیلی را می کشد تا وی را از «کاخ زمستانی» فراری دهد. بیرون درهای کاخ، گاردهای سرخ کنترل ایستگاه مرکزی تلفن را به دست گرفته اند. حمله برق آسای بلشویک ها به ارکان قدرت در همه جا حی و حاضر است.

در کاخ نه نوری هست و نه تلفن ها کار می کند. کُرنسکی می تواند از پشت پنجره، «پلِ کاخ[2]» را تماشا کند: ملوان هایِ بلشویک پل را اشغال کرده اند. در نهایت یکی از اتومبیل های سفارت آمریکا به سراغ وی می آید و فرار کرنسکی از پتروگرادِ سرخ آغاز می شود. در همین حین که اتومبیل حامل کرنسکی به گوشه ای می پیچد، چشم وی بر گرافیتی تازه نقاشی شده ای بر دیوار کاخ می افتد:«مرگ بر کُرنسکیِ جهود، پاینده باد رفیق تروتسکی».

شعارِ مذکور بعد از یک قرن همچنان بی معناست: کُرنسکی قطعاً یهودی نبود، ولی تروتسکی چرا. در هر صورت، آنچه شعار مذکور به آن اشاره دارد، حاکی از نقش کثیف و متناقضی است که یهود ستیزی در فرایند انقلاب اکتبر ایفا کرد. با این حال در بسیاری از آثار ادبیِ موجود درباره انقلاب روسیه، یهود ستیزی به عنوان یکی از اشکال «ضدِ انقلاب»، که مختص مخالف های راستگرایِ بلشویسم است، فهم می شد.

به طور قطع حقایق بیشتری در تأیید این ادعا وجود دارد: هویتِ رژیم تزارها در روسیه بر پایه یهودستیزی تعریف می شد و همچنین در سال های جنگ داخلیِ پس از انقلاب  (1918 تا 1921) غالب جنایت های ناشی از موجِ ویرانگر خشونت علیه یهودی ها از جانب «ارتش سفید» و باقی نیروهای مخالف حکومت تازه تأسیس شوراها به وقوع پیوست. ولی این تمام ماجرا نیست. یهود ستیزی در روسیه انقلابی از فراز تقسیم بندی های سیاسی رد شد و در میان تمام گروه های اجتماعی و مسلک های سیاسی جاذبه خویش را یافت. از منظر مارکسیسم، نژادپرستی و سیاست رادیکال اغلب در مقابل یکدیگر قرار دارند، ولی یهودستیزی و خشم طبقاتی در 1917 در عین حال که رقیب هم به حساب می آمدند، با یکدیگر همپوشانی نیز داشتند.

فوریه: انقلابی در زندگیِ یهودی

تصویری از پائین کشیدن مجسمه تزار نیکلاس دوم در انقلاب فوریه
انقلابِ فوریه زندگیِ یهودی در روسیه را دگرگون کرد. تنها چند روز پس از کناره گیری تزار نیکلاس دوم، تمام محدودیت های قانونی علیه یهودی ها برچیده شد. بیش از 140 قانون ضد یهودی، که حجمی داشت برابر با هزار صفحه، در عرض یک شب از میان رفت. «شورای پتروگراد»، به مناسبت این الغایِ تاریخی، جلسه ای فوق العاده تشکیل داد. آن روز، یعنی بیست و چهارمِ مارس 1917، مصادف بود با عید «فصح یا فطیر». نماینده یهودی شورا، که در جلسه صحبت می کرد، بی درنگ میان آن روز و عید فصح ارتباط برقرار کرد و جمله ای بر زبان آورد با این مضمون: انقلاب فوریه قابل قیاس است با آزادی یهودی ها از قید بردگی در مصرباستان.

با وجود این، رهایی قانونی یهودی ها با از بین رفتنِ خشونت علیه آنها همراه نبود. یهودستیزی ریشه هایی عمیق در روسیه داشت و ماندگاری آن رابطه ای تنگاتنگ با فراز و فرودهای ناشی از انقلاب. در طول سال 1917، دستِ کم 235 حمله علیه یهودی ها به وقوع پیوست. در آن سال یهودی ها چهار و نیم درصد از جمعیت روسیه را تشکیل می دادند، ولی یک سوم از جمعیتِ قربانی های خشونت های فیزیکی علیه اقلیت های قومی یهودی بودند. 

از لحظه پیروزی انقلابِ فوریه، شایعه هایی مبنی بر قریب الوقوع بودن کشتار جمعی یهودی ها در خیابان های شهرهای روسیه پیچید. به همین خاطر نیز وقتی نخستین جلسه شوراهای پتروگراد و مسکو برگزار شد بحث یهود ستیزی در صدر تمام موضوع ها قرار گرفت. در هفته های نخست انقلاب، شیوعِ خشونت­ هایی بالفعل علیه یهودی ها امری نادر به نظر می آمد، [اگرچه] مطبوعات یهودی در ماه ژوئن دست به انتشار گزارش هایی زدند مبنی بر گردهماییِ «جمعیتی از کارگرها» که در گوشه و کنار خیابان ها از سخنرانی هایی استقبال می کنند موافق با کشتار یهودی ها؛ سخنرانی هایی که اعلام می کرد شورای پتروگراد به دست یک مشت یهودی افتاده است. رهبرهای بلشویک نیز گاهی با این دست یهود ستیزی ها روبرو می شدند. به عنوان مثال وقتی در اوایل ماه ژوئیه ولادیمیر بانچ برویچ - از وزرای آینده لنین – در خیابان قدم می زد و با جمعیتی مواجه شد که آشکارا خواهان کشتار جمعی یهودی ها بودند، به آرامی سر فرود آورد و با عجله از آن جمعیت گریخت. در آن روزها گزارش های بسیاری از این دست گردهمایی ها مخابره می شد.

در آن روزها، خشم طبقاتی و یهود ستیزی با یکدیگر همپوشانی داشتند. در ماه ژوئیه، کسانی که در یکی از گردهمایی های خیابانی سخنرانی می کردند جمعیت حاضر را خطاب قرار می دادند و چنین می گفتند:«یهودی ها و بورژوازی را در هم بکوبید». در حقیقت این دست سخنرانی ها در حال و هوای اولیه پس از انقلاب فوریه کشش خاصی برای کسی نداشت، ولی حالا این سخنرانی ها مستمعین زیادی را به خودش جذب می کرد. بنابراین تمامی نخستین جلسه های کنگره شوراهای کارگران و سربازهای وظیفه روسیه تحت تأثیر همین حال و هوای تازه تشکیل شد.

«پیش به سوی نبرد علیه یهودستیزی»

تصویری از نخستین کنگره شوراها
نخستین کنگره شوراها یک گردهمایی تاریخی محسوب می شد. بیش از هزار نماینده از تمامی احزاب سوسیالیست در این گردهمایی حاضر بودند و نمایندگی صدها شورای محلی و بیست میلیون شهروند روسیه را بر عهده داشتند. در بیست و دوم ماه ژوئن، که خبرها همچنان حاکی از تعداد بالای مصیبت های ناشی از یهودستیزی بود، کنگره درباره مسئله یهودستیزی محکم ترین قطعنامه جنبش سوسیالیست های روس تا آن زمان را صادر کرد.

پیش نویسِ قطعنامه را یکی از بلشویک ها به نام ایوگنی پِریوبرژنسکی[3]، با عنوان «پیش به سوی نبرد علیه یهودستیزی»، تهیه کرد. زمانی که وی قرائت پیش نویسِ قطعنامه را به پایان رساند، یکی از نماینده های یهودی به پا خاست تا مراتب همدلی خویش با پِریوبرژنسکی را اعلام کند و سپس افزود گرچه این قطعنامه یهودی های به قتل رسیده در جریان کشتار 1905 را به زندگی باز نمی گرداند، ولی التیام زخم هایی را موجب می شود که تأثیر دردناک شان در میان جامعه یهودی ها همچنان پا برجاست. در هر صورت کنگره قطعنامه را با اتفاق آرا به تصویب رساند. 

آن قطعنامه از اساس دیدگاهی سوسیال دموکرات را بازگو می کرد که یهودستیزی را برای دیر زمانی مترادف با جریان ضد انقلاب می دانست. همچنین قطعنامه حاوی اعترافی مهم نیز بود. بر پایه آنچه توسط پِریوبرژنسکی قرائت شد «خطرِ بزرگ» این بود که «تمایل به یهودستیزی در لوای شعارهای رادیکال پنهان شود». قطعنامه، همگرایی میان سیاستِ انقلابی و یهودستیزی را نماینده «تهدیدی عظیم علیه یهودی ها و تمامیت جنبش انقلابی» می دانست «چرا که چنین چیزی آزادی مردم را، که به واسطه خون برادران مان به دست آمده، تهدید می کند و کلیت جنبش انقلابی را به خواری می کشاند».

در حقیقت تصدیق این نکته که یهودستیزی و سیاست رادیکال می توانستند همپوشانی داشته باشند قلمروی جدیدی برای جنبش سوسیالیست های روس باز می کرد؛ قلمرویی  تا آن زمان اغلب مختص راست افراطی بود. همزمان با تعمیق فرایند انقلابی در اواسط سال 1917، حضور تمایل های یهودستیزانه در میان بخش هایی از طبقه کارگر و جنبش انقلابی، به مشکل فزاینده ای بدل شد که پاسخی سوسیالیستی می طلبید. 

واکنشِ شوراها  
        
اواخر تابستانِ 1917، شوراها دست به کار راه اندازی کارزاری وسیع و گسترده علیه یهودستیزی شدند. به عنوان مثال، در حد فاصل ماه اوت تا سپتامبر، شورایِ مسکو مجموعه ای از خطابه ها و جلسه ها را در کارخانه ها سازماندهی کرد با محوریت یهودستیزی. شوراهای محلی نیز نقشی مهم در جلوگیری از کشتار یهودی ها در منطقه یهودی نشین روسیه – که تا پیش از انقلابِ فوریه «قلمروی اسکان[4]» خطاب می شد – ایفا کردند. زمانی که در اواسط ماه اوت گروهِ «صدتایی های سیاه[5]»، به اتهام احتکار نان، علیه یهودی های شهرِ چرنیهیف (اوکراین) دست به اعمال مجموعه ای از خشونت ها زدند، این هیئتی از شورای کیِف بود که، به وسیله سازماندهی گروهی از سربازهای محلی، بلوا را سرکوب کرد.

دولت موقت نیز به منظور واکنش نشان دادن به مسئله یهودستیزی تلاش هایی را آغاز کرد. در اواسط ماه سپتامبر، حکومت قطعنامه ای به تصویب رساند که «اقدام هایی شدیدتر علیه افرادی که در کشتار و آزار مشارکت داشته باشند» را وعده می داد. دو هفته بعدتر، بیانیه ای مشابه منتشر شد که بر مبنای آن تمامی وزارتخانه های دولتی ملزم به «استفاده از تمامی قدرت شان» برای سرکوبیِ آزار و کشتار بودند. با این حال به خاطر انتقال قدرت به شوراها، که عملاً آغاز شده بود، نفوذ و اعتبار دولت موقت در مسیر فروپاشی قرار داشت. این وضعیت در سرمقاله یکی از روزنامه های مدافع حکومت (به تاریخ اولِ اکتبر) به درستی مد نظر قرار گرفته بود:«موج کشتارها و آزارها در حال رشد و گسترش است ... هر روز کوهی از تلگراف ها می رسد ... دولتِ موقت هنوز با مسائل بسیاری دست به گریبان است ... شعبه های محلیِ حکومت ناتوان تر از آن هستند تا کاری از دست شان ساخته باشد ... نتایج ناشی از این اجبار نیز خستگی مطلق است».

ولی اوضاع برای شوراها از این قرار نبود. همزمان با تعمیق بحران های سیاسی و فرایند شتابانِ بلشویک سازی جامعه، شماری از شوراهای استانی نیز کارزارهای خودشان علیه یهودستیزی را تأسیس کردند. در اوایل ماه اکتبر، شورای محلیِ وایتِبسک – شهری که 350 مایل از غرب مسکو فاصله دارد – به منظور پاسداری کردن از شهر در برابر قتل عام، یک واحد نظامی تشکیل داد. هفته بعد، شورایِ شهر اُریول قطعنامه ای به تصویب رساند که بر مبنای آن مقاومت مسلحانه علیه تمامی اشکال خشونت های یهودستیزانه مجاز شمرده می شد.

در خاور دور، و در جریان جلسه ای با حضور تمامی شوراهای سیبری، قطعنامه ای علیه یهودستیزی صادر شد. آن قطعنامه اعلام می کرد که ارتش انقلابیِ محلی «تمامی اقدام های ضروری» به منظور جلوگیری از قتل عام یهودی ها را انجام خواهد داد. این موضوع نشان می داد که مبارزه علیه یهودستیزی در میان همه بخش های سازمان دهنده جنبش سوسیالیستی امری ریشه دار و عمیق به حساب می آمد: حتی در خاور دور، یعنی جایی که جمعیت یهودی ها کم بود و کشتار و آزار کمتری نیز به وقوع می پیوست،  شوراهای محلی هویت شان را در همراهی با یهودی هایی تعریف می کردند که، توسط مشتی یهودستیز، در غربِ کشور آزار می دیدند.

بدون شک، تا اواسط سالِ 1917، شوراها به اصلی ترین مخالف های سیاسی یهودستیزی بدل شده بودند. یکی از سرمقاله های روزنامه «اوراسکایا ندلیا» (هفته­ی یهودی) این موضوع را به خوبی تشریح کرده بود:«باید گفت، و از حق هم نباید گذشت، که شوراها علیه کشتار یهودی ها دست به مبارزه ای فعال و جدی زده اند. استقرار صلح در بسیاری از مناطق، تنها به خاطر سرسختی و پایداری آنها به دست آمده است».

در هر صورت شایان ذکر است که گروهِ هدف این کارزارها علیه یهودستیزی کارگرهای کارخانه ها بود و در برخی مواقع نیز فعال های سیاسی درون جنبش وسیع سوسیالیستی. به عبارت دیگر، یهودستیزی به عنوان مشکلی در درون پایگاه اجتماعی جناحِ چپِ رادیکال، و حتی معضلی در بخش هایی از جنبش انقلابی، شناخته می شد. چنین معضلی از چه حکایت می کرد؟ به طور قطع، این معضل حاکی از آن بود که سرچشمه یهودستیزی تنها در «بالا»، یعنی در حکومت تزار ها، نبود، بلکه با بخش هایی از طبقه کارگر رابطه ای ارگانیک داشت و می بایست به خودی خود با آن مقابله کرد.  
           
دشمنِ درون
    
از نظر رهبرهای بلشویک سیاست رادیکال صرفاً با یهودستیزی مانعه الجمع نبود، بلکه از اساس با آن تضاد داشت. تیتر روزنامه پراودا، ارگان اصلی حزب، در سال 1918 چنین بود:«ضدیت با یهودی ها به معنای همدستی کردن با رژیم تزارهاست». ولی این غلط است که نظر لنین و تروتسکی درباره مسئله یهودستیزی را معیار قرار بدهیم و آنها را عیناً مطابق با افکار و احساسات اعضای عادی حزب بدانیم. همانطور که وقایع سال 1917 ثابت می کنند، انقلاب و یهودستیزی در تضادی همیشگی به سر نمی بردند.

در حد فاصلِ تابستان تا پائیز 1917، گزارش های مطبوعاتی حاکی از آن است که نماینده های محلی بلشویک ها به طور مکرر از جانب دیگر جریان های سوسیالیستی به ادامه دادن یهودستیزی، و در برخی مواقع پناه دادن به یهودستیزها در میان پایگاه اجتماعی حزب متهم شده اند. به عنوان مثال، بر پایه مطالب درج شده در روزنامه «ادینسوو»، که توسط گئورگی پلخانف اداره می شد، زمانی که در اواسط ماه ژوئن مُنشویک ها تلاش داشتند تا در سربازخانه های مسکو سخنرانی کنند، سربازهایی که ظاهراً توسط بلشویک ها حمایت می شدند، اینطور فریاد می کشیدند:«مرگ بر آنها! تمام شان جهود اند». البته در اینجا می بایست این نکته را تذکر داد که در اواسط سال 1917 پُلخانف به شکل وسواس گونه ای ضد بلشویک ها بود، بنابراین می بایست با احتیاط به این منبع نگریست.

در هر صورت ادعاهایی از این دست بسیار بودند. در حول و حوش همان زمان، یکی دیگر از روزنامه های منشویک به نام «ویپرد» چنین گزارش می دهد: در مسکو بلشویک ها بر سر منشویک ها فریاد می کشیدند و آنها را «جهودهایی» خطاب می کردند که «پرولتاریا را استثمار می کنند». گزارش های موجود حاکی از آن است که وقتی در هجدهم ژوئن 1917 صدها هزار کارگر خیابان های پتروگراد را فتح کردند، بلشویک ها پلاکاردهای «باندیست ها» (یعنی یهودی های کمونیست) را پاره کردند و شعارهای یهودستیزانه سر دادند. مارک لایبر (رهبر اتحادیه کارگرهای یهودی) در واکنش به این اتفاق بلشویک ها را حتی متهم به «طرفدارهای از قتل عام یهودی ها» کرد. با فرا رسیدن ماه اکتبر، برخی از این اتهام ها بیشتر شد. سرمقاله روزنامه «اِوراسکیا ندلیا» در روز بیست و نهم اکتبر پا را از این نیز فراتر گذاشت و مدعی شد که اعضای گروه «صدتایی های سیاه» در سرتاسر کشور«به عضویت بلشویک ها در آمده اند».

واضح است که چنین ادعاهایی از اساس غلط بودند. رهبری بلشویک ها مخالف یهودستیزی بود و اکثریت اعضای حزب نیز در بسط و گسترش واکنش حزبی و غیر حزبی علیه یهودستیزی در کارخانه ها و در سطح شوراها نقشی اساسی بر عهده داشتند. با این حال، این فکر که بلشویسم می توانست جذب تمایلِ به شدت راستگرایانه یهودستیزی شود به طور مطلق بی پایه و اساس نبود. در بیست و نهم اکتبر 1917، در سر مقاله حیرت آورِ روزنامه دست راستی و یهودستیزِ «گرازا» (تندر) چنین آمده است: 

بلشویک ها قدرت را قبضه کرده اند. کرنسکیِ یهودی، پادوی بانکدارهای بریتانیایی و جهانی، که خودش را فرمانده کل نیروهای مسلح و نخست وزیر روسیه ارتکسِ تزاری می داند از «کاخ زمستانی»، جایی که بقایایِ الکساندر سوم به خاطر حضور کرنسکی بی حرمت شده است، رانده خواهد شد. در بیست و پنجم اکتبر، بلشویک ها خیل کسانی را که به حکومتِ متشکل از بانکدارهای یهودی، ژنرال های خیانت پیشه، زمیندارهای خائن و تاجرهای تبهکار تن نمی دهند متحد کرده اند.

روزنامه تندر بی درنگ توسط بلشویک ها توقیف شد، اما پشتیبانی ناخوش آیند روزنامه از آنها زنگ خطر را برای رهبری حزب به صدا در آورد. 

آنچه مایه نگرانی سوسیالیست های میانه رو نسبت به ظرفیت همگرایی میان یهودستیزی و انقلاب را به وجود می آورد، روش سازماندهی توده ها توسط بلشویک ها و همچنین هدایت خشم طبقاتی شان بود. در بیست و هشتمِ اکتبرِ 1917، یعنی زمانی که انقلاب در اوج به سر می برد، کمیته الکترال پتروگرادِ منشویک ها از سر استیصال درخواستی خطاب به کارگرهای پایتخت صادر کرد. آن درخواست هشدار می داد که بلشویک ها «کارگرها و سربازهای عامی» را اغوا کرده اند و غریو «تمام قدرت به دست شوراها» می تواند به راحتی جایش را به «سرکوب یهودی ها، سرکوب کاسب ها» بدهد. از منظر روگاچُفسکیِ منشویک، «تراژدیِ» انقلاب روسیه در زیر این واقعیتِ آشکار دفن شده است «که توده های ناآگاه قادر به تمیز دادن اقدامات تحریک آمیز از انقلاب و یا تمایز قائل شدن میان کشتار یهودی ها از انقلابِ اجتماعی نیستند».

مطبوعات یهودی نیز همین نگرانی را بازتاب می دادند. به عنوان مثال در یکی از مقاله هایِ روزنامه اِوراسکایا ندلیا چنین آمده است:«رفیق لنین و رفقای بلشویک وی پرولتاریا را خطاب قرار می دهند و می گویند "حرف تان را به عمل تبدیل کنید"، ولی هر جا که اسلاوها جمع می شوند، معنای واقعیِ تبدیلِ "حرف به عمل" چیزی جز "بیرون راندن جهودها" نیست».

در هر صورت بر خلاف این پیش بینی های هشدار دهنده، در ساعت ها و روزهای منتهی به تصرف قدرت توسط بلشویک ها، کشتاری جمعی در داخل مرزهای روسیه رخ نداد. قیامِ مردم به خشونت های یهودستیزانه ای که پیش بینی شده بود ترجمه نشد. نگرانی های فوق نشان می دهد، که هراس از «توده های ناآگاه» تا چه حد در میان چپگراهای سوسیالیست، که مدعی نمایندگی توده ها بودند، ریشه دوانده بود. این نکته به خصوص در مورد روشنفکرها صادق است که معمولاً با ترس و لرز به سراغ مفهوم قیام پرولتری می رفتند چون نتیجه ناگزیر آن را خشونت و بربریت می دانستند. وجه تمایز بلشویک ها در این دوره دقیقاً همین نزدیکی آنها به توده هایِ شهر پتروگراد بود که روشنفکرها را به شدت هراسان می کرد.

معهذا، همگراییِ میانِ یهودستیزی و سیاستِ انقلابی واقعیت داشت. تنها چند روز پس از انقلاب اکتبر، نویسنده ای به نام الیا ارنبرگ – که اندکی بعد به نویسنده­ ی یهودیِ نیرومند و سرشناسِ اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شد – مجموعه ای از افکارش درباره وقایع تازه به وقوع پیوسته را گرد آوری کرد. به احتمال زیاد، آنچه توسط وی مکتوب شده است روشن ترین توصیف از مفصل بندی میان یهودستیزی و فرایند انقلابی در 1917 است: 

دیروز، به منظور رأی دادن به مجلس مؤسسان، در صفِ رأی گیری انتظار می کشیدم. مردم می گفتند:«هر کسی بر ضد جهودهاست به گزینه شماره 5 [بلشویک ها] رأی بدهد. هر کسی مدافع انقلابِ جهانی است، به شماره 5 رأی بدهد». بزرگِ خاندان،که  سوار بر اسب از برابر جمعیت می گذشت، آب مقدس به اطراف می پاشید و همه کلاه از سر برداشتند. گروهی از سربازها نیز که از مسیر وی عبور می کردند سرود انترناسیونال را با صدای بلند می خواندند. کجا هستم؟ آیا اینجا به راستی خودِ جهنم است؟

در این خاطره شگفت انگیز، تمایز میانِ بلشویسمِ انقلابی و یهودستیزیِ ضد انقلابی محو است. در واقع، گزارشِ ارنبرگ پیشاپیش سئوالی فراموش نشدنی را طرح می کند که بعدها در داستان های اسحاق بابل از جنگ داخلی، تحت عنوان «سواره نظام سرخ»، به آن اشاره شد:«کدام یک انقلاب و کدام یک ضد انقلاب است؟».

علیرغم پافشاریِ بلشویک ها بر صورتبندی کردن یهودستیزی به عنوان یک پدیده «ضد انقلابیِ» محض، یهودستیزی از قرار گرفتن در این طبقه بندی تن می زد و در تمام تقسیم بندی های سیاسی دیده می شد، آن هم در شکل هایی بسیار بغرنج و غیر منتظره. این مسئله را می توان شش ماه بعد مشاهده کرد، یعنی زمانی که در بهارِ 1918 – و در «قلمروی اسکانِ» سابق –  نخستین کشتار بعد از انقلاب اکتبر به وقوع پیوست. در آن زمان بلشویک ها در شهرهای بزرگ و کوچک شمال شرقی اوکراین، مثل گلوخوف، قدرت خود را از طریق خشونت کادرهای محلی حزب و گاردهای سرخ علیه یهودی ها تثبیت کردند. پس در خیلی از مواقع مقابله حزب بلشویک با یهودستیزی در سال 1918، مقابله ای بود با یهودستیزیِ موجود در پایگاه اجتماعی خودش.

همزمان با صد سالگی انقلاب اکتبر، ما به حق آن را به عنوان لحظه ای از یک تحول رادیکال اجتماعی پاس می داریم؛ لحظه ای که تحقق جهانی نوین امکان پذیر به نظر می آمد. با این حال می بایست انقلاب اکتبر را با تمامِ عوارض جانبی اش به یاد آورد. مبارزه علیه نژادپرستی می بایست به طور مدام مورد تجدید نظرهای متمدنانه قرار بگیرد. یک قرن بعدتر، با آسیب هایی که نژادپرستی به سیاست طبقاتی وارد کرده، انقلاب 1917 می تواند حرف های بیشتری درباره چسبیدن به ایده های ارتجاعی و نیز برچیدن و مقابله کردن با آنها به ما بگوید.
 


[1]  ترجمه «پرویز بابایی».
[2]  پلی در شهر «سن پترزبورگ» که «میدان کاخ» را به «جزیره واسیِلوسکس» متصل می کند.
[3]  اقتصادان و از اعضای کمیته مرکزی بولشویک ها که سال 1937، و در جریان دادگاه های فرمایشی استالین، به قتل رسید.
[4] تنها منطقه ای در کل امپراطوری روسیه که یهودی ها اجازه اقامت دائم در آن را داشتند.
[5]  گروهی دست راستی که در اوایل قرن بیستم بنیان نهاده شد و به یهودستیزی، خارجی ستیزی و آزار اقلیت ها شهرت داشت.