سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۶

جهانِ از یاد رفته «کتابفروشی هایِ سرخ»



جاشوا کِلارک دیویس[1]
ترجمه فرهاد مرادی 

نام هایی که داشتند از عصری نوین خبر می داد: مدرن، مترقی، دورانِ جدید، جهانِ نو. باقی آنها نیز به گذشته می نگریستند و قهرمان های میدان سیاستِ آمریکا، مثل «توماس پِین» و «آبراهام لینکلن»، را احضار می کردند. این گروه هدف تحقیقات پلیس فدرال و جلسه های کنگره درباره «فعالیت های ضد آمریکایی» بود. «ادگار هووِر» - نخستین رئیس «اف.بی.آی» - آنها را متهم به فروش مکتوباتی می کرد که «تحریک اعضا و سمپات هایِ» حزب کمونیست و همچنین «جذب توده های غیر کمونیست به پروپاگاندای» حزب را موجب می شود.


کتابفروشی هایِ کمونیست، که حالا دیگر به کلی از یادها رفته اند، یکی از مهمترین فضاهای عمومی متعلق به مارکسیسم در آمریکایِ قرن بیستم بود. [اگرچه در آن زمان]غالب آمریکایی ها [حتی] یک کمونیست را از نزدیک نمی شناخت، ولی آنها در کتابفروشی های غیر مجازِ شهرهای آمریکا حاضر بودند. کتابفروشی هایی که مملو از آثار مارکس، انگلس و لنین بود. همچنین این مغازه ها محل توزیع نسخه های روزنامه «دیلی وُرکر[2]» و آخرین متن های منتشر شده توسط حزب کمونیست آمریکا، شوروی و باقی کشورهای جهان به حساب می آمد.


کتابفروشی های کمونیست عملاً در تمام شهرهای بزرگ آمریکا – مثل شیکاگو، لُس آنجلس و نیویورک – فعالیت داشتند و فضایی برای رادیکال ها فراهم آورده بودند انتقادی و همگانی. از سوی دیگر شهرهای کوچک تر و به ظاهر کمتر رادیکال – مثل بیرمنگام، هیوستون، و اوماها – نیز از این دست کتابفروشی ها داشتند.


دهه ها پیش از آنکه نویسنده های چپگرا در فضای آنلاین هدف حمله های شرم آور راست هایِ علاف قرار بگیرند، این کتابفروشی های کمونیست بود که آماج حمله های راست های افراطی، که هر جنایت قابل تصوری را به کمونیست ها می چسباندند، قرار می گرفت. «هر کدام از کتابفروشی های کمونیست در ایالات متحد را که ببینید، کتاب هایی پیدا خواهید کرد به زبان انگلیسی که در مسکو و پکن و به منظور مخاطب قرار دادن بچه هایِ یک ساله، دو ساله و سه ساله چاپ شده اند». اینها اخطارهایی بود که توسط «فِرِد شوارتز» - نویسنده کتابِ مغالطه آمیز، ضد چپ و پر فروشِ «می توانید به کمونیست ها اعتماد کنید» - مطرح می شد:«کمونیست ها کودکان را نیاز دارند. آنها اهمیت چندانی به بزرگسال ها نمی دهند. از منظر کمونیست ها بیماری سرمایه داری از قبل بزرگسال ها را آلوده کرده است و در نتیجه آنها چندان به دردشان نمی خورند».


بازاریاب های خبره


زمان دقیق فروخته شدن نخستین کتاب های کمونیستی در ایالات متحد مشخص نیست. با این حال تقریباً همزمان با انشعاب در حزب سوسیالیست آمریکا و تأسیس حزب کمونیست در 1919، کمونیست ها نیز نخستین کتابفروشی های خودشان را دایر کردند. همانطور که بعد از جنگ جهانی اول، و به بهانه مقابله با خرابکاری، کمونیست ها با یک واکنش شدید سیاسی روبرو شدند، کتابفروشی های آنها نیز بی درنگ به هدف هایی تبدیل شد برای سرکوب دولتی. در 1919، مجلس نمایندگان ایالت نیویورک، به منظور تحقیق و تفحص درباره «فعالیت های مخرب»، کمیته ای ایالتی تأسیس کرد. گروهی پنجاه نفره از افسرهای پلیس و همچنین داوطلب هایی از جناح راست به رهبری «ساموئل برگر» - معاون وقت دادستانِ کل – بخشی از این تحقیقات بودند. آنها به کتابفروشی «خانه ملت»، که زیر نظر مدرسه علوم اجتماعی «رَند» اداره می شد و در آن زمان مهمترین مرکزِ رادیکال آموزشی در نیویورک به حساب می آمد، یورش بردند. کتاب ها و مقاله های کمونیستی توسط مفتش ها ضبط شد، ولی دادستان ها موفق نشدند تا کارمندهای کتابفروشیِ فتنه را محکوم کنند.


همانطور که مخالف های سرمایه داری می گفتند، کمونیست ها برای اعتراض کردن به صاحبان کسب و کارها ساخته شده بودند. با این وجود هدف کمونیست ها، در مقام کارآفرین، ترویج ایدئولوژی و تأمین هزینه های [جاری] بود، نه تأمین سودِ حداکثری برای کسب و کارشان. در دوران «رکود بزرگ»، کتاب فروشی های سرخ، به عنوان متحدهای حزب کمونیست آمریکا، رشدی سریع داشتند. در انتهای دهه 1930، تقریباً پنجاه کتابفروشی کمونیست دایر شده بود. همچنین کمونیست های آمریکایی سیاستی متناقض داشتند: طرفدارهای سرسخت استالین در خارجِ کشور و قهرمان هایِ دموکراسی و آزادی های مدنی در داخل کشور. کتابفروشی های آنها نیز به کمونیست ها مدد می رساند تا دستورالعمل های مد نظرشان برای برابری نژادی و اجتماعی را منتشر کنند.


کمونیست ها درایالات متحد بازاریاب های خبره ای بودند. «ناشرهای انترناسیونال» و انتشارات رسمیِ حزب کمونیست آمریکا، که توسط «الکساندر تراکتینبرگ» اداره می شد، بر توزیع مکتوبات کمونیستی نظارت داشتند. تراکتینبرگ، اوکراینیِ یهودی که سال 1906 و به خاطر کشتار بزرگ یهودی ها در روسیه به ایالات متحد گریخته بود، از 1924 – یعنی هنگامی که حزب با همکاری سوسیالیستی متمول به نام «اِی.اِی هِلِر» انتشارات «ناشرهای انترناسیونال» را پایه گذاری کرد، مدیریت این مرکز را بر عهده داشت. انتشارات رسمی حزب برای متن های نوشته شده توسط رهبرها پیش پرداخت در نظر می گرفت. به طور معمول تیراژ این مکتوبات پنج هزار نسخه فرض می شد ولی در زمان توزیع گاهی تیراژ آنها تا صد هزار نسخه نیز می رسید. همچنین تمامی شعبه های حزب در سرتاسر کشور یک «مأمور ادبی» در اختیار داشتند. مسئولیت این مأمورهای ادبی نیز همکاری کردن با کتابفروشی ها و «ناشرهای انترناسیونال» بود تا از رسیدن مکتوبات رسمی حزب به دست اعضا، که برای خرید این آثار تا 60 درصد تخفیف می گرفتند، اطمینان حاصل شود.


یکی از آگهی های سالِ 1941 در روزنامه «دیلی وُرکر» از میزان فروش حزب در همان سال حکایت می کند. آگهی مذکور، که به «کتابفروشی کارگران» در نیویورک تعلق دارد، «فروش صد و پنجاه هزار نسخه کتاب» در «بزرگ ترین حراج تاریخِ ما» را اعلام می کرد. علاوه بر کتاب های کلاسیکی مثل مجموعه آثار مارکس، لنین و انگلس درباره جنگ داخلی آمریکا، «کتابفروشی کارگران» کتاب های کمتر به یاد مانده (ولی جنجالی تر)، مثل «فلسفه مارکسیسم و علوم» نوشته «جی.بی.اس هالدین»، «رساله ای در باب ماتریالیسم دیالکتیک» نوشته «دیوید گِست» و «داده هایی تازه برای امپریالیسمِ مد نظر لنین» نوشته «یوجین ورگا»، را به مبلغ چهل و نه سنت می فروخت.


فراتر از یک کتابفروشی


تصویری از «سام کورنیش»
با این وجود فراست کمونیست ها در اداره کسب و کارشان پاسدار کتابفروش ها در برابر سرکوب دولتی نبود. یکی از بدنام ترین حمله هایی که آنها با آن مواجه شدند در اوکلاهُما رخ داد – جایی که در آگوست 1940، پلیس محلی به کتابفروشی ترقی خواه حزب کمونیست یورش برد، بیست نفر از کارمندها و مشتری های کتابفروشی را بازداشت کرد و هزاران نسخه کتاب، جزوه و روزنامه مصادره شد. چهار کتابفروشِ حزب کمونیست، به اتهام نقض قانون دولتی علیه «جرم[های] سندیکالیسم» محاکمه شدند. دادستان ها دستور دادند تا مکتوبات کمونیستی به عنوان مدارکی دال بر برنامه ریزی به منظور شورش مصادره شوند و هر چهار متهم به راحتی محکوم شدند.


مورد مربوط به اوکلاهُما برای رادیکال ها و آزادی خواه های سرتاسر کشور یک فرصت به حساب می آمد. [آنها توانستند] کارزارِ آزادی زندانی های کمونیست، مثل «آنجلا هرندون» (سازمان دهنده کارگرهای سیاه پوست) و «ارل براودِر» (دبیر کل حزب کمونیست)، را در سطحی ملی بازتاب دهند. در فوریه 1943، یعنی کمی بیش از دو سال پس از حمله های صورت گرفته، دادگاه تجدید نظر اوکلاهُما حکم تعیین شده برای کتابفروش های محکوم را لغو کرد.


با این همه کتابفروشی های کمونیست جزو موضوع های مورد علاقه پلیس فدرال آمریکا بود. فایل هایِ اداری مربوط به مسئول های کتابفروشی «کشور آزاد» در بالتیمور پرتره دقیقی است از رفت و آمدهای مربوط به راه اندازی این کتابفروشی در دوران اوج فعالیت حزب کمونیست در دهه های 1930 و 40. از سال 1937 تا اواخر دهه 1940، «کشور آزاد» ، که در مجاورتِ شعبه دفتر مرکزی حزب کمونیست آمریکا [در بالتیمور] قرار داشت، توسط «الکساندر مانسل» و همسرش «لوئیز اِلِن مانسل» اداره می شد. الکساندر آدمی بود ژولیده و وارث [کارخانه هایی] صنعتی که به تربیت بورژواییِ خانواده اش پشت پا زد. وی غالب ثروتش را به حزب کمونیست ایالات متحد بخشید و جزو رهبرهای حزب در ایالت مریلند بود.


مأمورهای لباس شخصی «اف.بی.آی» و همینطور مخبرهای این سازمان صدها صفحه از گزارش های خود را به تشریح جزئیاتی اختصاص داده اند درباره کتابفروشی «کشور آزاد» و یکی دیگر از کتابفروشی هایی که توسط مانسل اداره می شد؛ یعنی کتابفروشی «فردریک داگلاس» که آن را اینگونه توصیف کرده بودند:«[مکانی برای] توزیع مکتوبات حزب کمونیست در محله های کاکاسیاه ها واقع در غرب بالتیمور». این دو مغازه، برای بیش از یک دهه، برجسته ترین فضاهای عمومی بالتیمور برای حزب کمونیست بودند. آنها نه تنها فضاهایی به حساب می آمدند برای برگزاری جلسه های حزب و همچنین «کلاس های آموزشیِ عضوهای جدید»، بلکه از آنها به منظور استخدام اعضای جدید، تنظیم عریضه ها و سازماندهی کارزارهای اعتراضی نیز استفاده می شد. 


کتابفروشی های «کشور آزاد» و «فردریک داگلاس» با چالش هایی روبرو بودند که به طور معمول کسب و کارهای کوچک با آنها دست و پنجه نرم می کنند. مانسل ها برای کسب مجوز از شهرداری اقدام کردند، یا دست کم تلاش شان را در این زمینه انجام دادند. [از سوی دیگر] پرداخت به موقع صورتحساب ها همیشه کار آسانی نبود و رهبرهای محلیِ حزب کمونیست از کسری بودجه مغازه ابراز نگرانی می کردند. [در واقع] حزب، برای تأمین کردن هزینه های جاری، به شدت نیازمند درآمد کتابفروشی بود. در یک مورد مشخص «دیلی وُرکر»، به علت عقب افتادن موعد پرداخت ها، ارسال نسخه های روزنامه به کتابفروشی «کشور آزاد» را به حالت تعلیق درآورد. الکساندر مانسل به روزنامه گلایه کرد که «همه ما در بالتیمور، یعنی تمام کسانی که با فروش [روزنامه] ورکر تمام توان شان را به منظور پیروز شدن در نبرد به کار گرفته اند، از اینکه [روزنامه] ورکر به بالتیمور نیامده خیره و مبهوت مانده اند». با این حال یکی از مدیرهای بخشِ نشر و توزیعِ روزنامه به وی اطلاع داد که روزنامه در مقابل کتابفروشی های متخلف هیچ انتخاب دیگری ندارد. به نظر می رسد حتی آدم هایی با افکار ضدسرمایه داری هم نمی توانستند به طور کامل اعتبارات را انکار کنند.


فضایی برای فکرهایِ نو
 

تصویری از
«جیمز اسمترس»
کتابفروشی های کمونیست فقط بر ایدئولوژی سیاسی متمرکز نبود، بلکه مکان هایی بودند برای رشد و نمو فرهنگِ آوانگارد و مجموعه ای گوناگون از فکرهای آزاد. حضور آنها به طور ویژه در شهرهای کوچک و محافظه کارتر اهمیت داشت – شهرهایی – که در برخلاف شیکاگو، لُس آنجلس و نیویورک – تعداد انگشت شماری از مکان های عمومی پیشتیبان امتحان های هنری و فکری بودند. به عنوان مثال «جیمز اسمترس» - منتقد ادبی – در یکی از نوشته هایش نشان می دهد که کتابفروشی های کمونیست چطور در میانه قرن بیستم حامی «جنبش هنرهای سیاه» بودند. در دهه 1930 و در بیرمنگام، یکی از جوان های اهل موسیقی که به «هرمان بلاند[3]» شهرت داشت، به طور منظم به یکی از کتابفروشی های حزب به نام «الا اسپید» سر می زد – مکانی که وی از سخنرانی های عمومی و همچنین مصاحبت با کارمندها و مشتری های آنجا درباره فرهنگ و سیاست بهره می برد. دهه ها بعد در بالتیمور، یکی از شاعرهای عضو جنبش هنرهای سیاه، به نام «سام کورنیش»، با جانشین کتابفروشی «کشور آزاد»، یعنی کتابفروشیِ «دوران جدید»، به طور مکرر در ارتباط بود – کتابفروشی ای که یکی از نخستین مجموعه شعرهای کونیش را نیز منتشر کرد. 


با وجود رشد اجتماعات سیاسی و هنری در اطراف این کتابفروشی ها، ولی آنها با محنت های ناشی از موج تازه کمونیست هراسیِ پس از جنگ جهانی دوم روبرو بودند. [مسئولین] نشرها و کتابفروش هایِ رادیکال توسط کنگره احضار می شدند تا شهادت بدهند و به سئوال های مقام های منتخب در ارتباط با جزئیات کسب و کارشان پاسخگو باشند. در انتهای دهه 1950، تعداد این کتابفروشی ها – به خاطر ریزش اعضا، اختلاف های درونی و سرکوبی آنها توسط دولت در سرتاسر کشور – به شدت کاهش پیدا کرد.


آن دسته از کتابفروشی های کمونیست که کسب و کارشان را ادامه دادند بارها و بارها حمله مهاجم های ناشناس را تاب آوردند. کتابفروشی های حزب کمونیست ایالات متحد در بالتیمور، لُس آنجلس و منهتن با پرتاب آجر، کوکتل مولوتف و حتی با پرتاب بمب در دهه 1960 آسیب دیدند. مسئولیت بسیاری از این یورش ها بر عهده اعضای «کو کلاکس کِلان» و «جامعه جان برچ» بود. علیرغم تمام این چالش ها ولی کتابفروشی های کمونیست باقی مانده، در اواخر دهه 1960 و دهه 1970 ، از رنسانسی کوچک بهره مند شدند. جنبش کمونیستیِ نوین – اُلترا چپ هایی که انشعابی از چپ های نو بودند – سازمان هایی مارکسیست – لنینیست را راه اندازی کردند و در پی رادیکال کردن اتحادیه های موجود این سال ها بودند. با این حال دو دگرگونی غیر قابل پیش بینی در دهه های 1980 و 1990، این فعالیت تازه پا و رو به رشد را در هم شکست. 


نخستین مورد، که چشمگیرترین مورد نیز محسوب می شود، سقوطِ نزدیک به بیست حکومت کمونیستی در یک بازه یه ساله بود. [فروپاشی] شوروی –  که برای سال ها راهنمای کمونیست های آمریکا بود و به کتابفروشی های آنها نظارت داشت –، تخریب دیوار برلین و به دنبال آن فروپاشی سوسیالیسم دولتی – با وجود مزیتی که برای آزادی بیان در بلوک شرق داشت – بر کتابفروشی های کمونیست در آمریکا تأثیر منفی داشت.



دومین مورد نیز به رشد کتابفروشی های زنجیره ای مربوط می شود. کتابفروشی هایی مثل «بارنز و نوبل» و «بوردرز»، که در نیمه دهه 1990 به شکلی تهاجمی توسعه پیدا کردند، به فروشِ کتاب هایی دست زدند که پیش از این تنها در کتابفروشی های مستقل رادیکال پیدا می شدند[1]. همینطور در پایان دهه نود کتابفروشی های آنلاین – مثل «آمازون» - به بخشی از لوازم منزل بدل شد. در حال حاضر آمریکایی ها می توانند فقط با چند کلیک هر کتابی را که شناسه داشته باشد از این کتابفروشی های آنلاین خریداری کنند. با این حال امروز بسیاری از مکتوبات کمونیستی، به طور رایگان، در سایت هایی مثل «مارکسیست دات اورگ» قابل دسترسی هستند. با این وجود هنوز چندتایی از کتابفروشی های رادیکال فعالیت می کنند. کتابفروشی هایی، که به طور مؤکد، خودشان را کمونیست معرفی می کنند و همکاری کمتری با حزب کمونیست آمریکا – که در دهه های گذشته تلاش کرده تا ده هزار عضو به دست آورد – دارند. سرمایه گذاری کردن در یکی از این کتابفروشی ها و یا نگریستن به این میراث برجای مانده از گذشته – علیرغم مصائب سیاسی و مالی ناشی از آن – به مشتری های این کتابفروشی ها مدد می رساند تا آینده ای رادیکال را – که در آمریکا غیر قابل تصور است – تجسم کنند.


[1] در اینجا فقط کتابفروشی های مارکسیستی مد نظر نیست، بلکه کتابفروشی های فمنیست ها و سیاه پوست های چپگرا نیز مد نظر است.
                                                                           


[1] این مقاله ترجمه ای است از «The Forgotten World of Communist Bookstores» که در آگوست 2017 و در مجله «ژاکوبن» منتشر شد.
[2] روزنامه ای که توسط حزب کمونیست آمریکا منتشر می شد.
[3] وی  بعدها به نام «سان را» شناخته شد و از جمله رهبرهای تکرار نشدنی گروه های موسیقی جاز به حساب می آید.
[4] در اینجا فقط کتابفروشی های مارکسیستی مد نظر نیست، بلکه کتابفروشی های فمنیست ها و سیاه پوست های چپگرا نیز مد نظر است.

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۶

چرا زن هایِ بلوک سوسیالیستی رضایتِ جنسیِ بیشتری داشتند؟

کریستِن.آر.گودسی
ترجمه فرهاد مرادی

[از ماه مارسِ امسال «نیویورک تایمز» دست به کار انتشار ویژه نامه ای شده است تحت عنوان «قرن سرخ»[1]. مقاله های این ویژه نامه، که به مرور و به مناسبت صدمین سالگرد انقلاب اکتبر منتشر می شود، نکته هایی دارد درباره تاریخ مبارزه و دستاوردهای کمونیست ها در قرن بیستم. به همین خاطر بخش تازه ای به کولی اضافه کرده ام با همان عنوان ویژه نامه نیویورک تایمز. از قرن سرخ مقاله هایی انتخاب می کنم و متن ترجمه شده آنها به مرور در کولی منتشر می شود. مقاله پیش رو یکی از همین مقاله هاست که دوازدهم آگوست منتشر شد.]


وقتی آمریکایی ها درباره کمونیزمِ اروپای شرقی فکر می کنند، محدودیت های سفر، چشم اندازهایِ مغمومی از بلوک های خاکستری رنگ سیمانی، زن ها و مردهایی نگون بخت، که با حالی نزار در صف های طویلِ مغازه های خالی از اجناس ایستاده اند، و یا مأمورهای امنیتی، که در حال تجسس در زندگی خصوصی شهروندها هستند، به ذهن شان خطور خواهد کرد. اگرچه بخش قابل توجهی از این تصورها واقعی بود، ولی استریوتایپ های ما از زندگی کمونیستی راوی تمام داستان نیست.


احتمال دارد کسانی حقوق و امتیازهایِ زن های بلوک شرق را، که در دموکراسی هایِ لیبرال آن روز ناشناخته بود، به خاطر داشته باشند. دولت های کمونیستی برای آموزش و پرورش زن ها سرمایه گذاری های هنگفت می کردند. آن زن ها بخشی از نیروی کار جامعه بودند، مرخصی زایمان داشتند و برنامه رایگان و تضمین شده نگهداری از کودکان در اختیارشان بود. با این حال زندگی های آنها از مزیت دیگری نیز برخوردار بود که تا کنون کمتر مورد توجه قرار گرفته است: در حکومت های کمونیستی زن ها لذت جنسی بیشتری را تجربه می کردند.


یکی از مطالعه های جامعه شناختی، که در 1990 و پس از اتحاد آلمان غربی و شرقی انجام شد، نشان می دهد که زن های آلمان شرقی دو برابر بیشتر از زن های آلمان غربی به ارگاسم می رسیدند. محقق ها، به ویژه از این رو که زن های ساکن آلمان شرقی همزمان از کارهای بیرون و داخل خانه رنج می بردند، از این رضایت جنسیِ گزارش شده متحیر بودند. بر خلاف وضعیت این زن ها، زن های ساکنِ آلمان غربیِ پس از جنگ جهانی دوم در خانه می ماندند و با تولیدهای اقتصاد رو به رشد سرمایه داری کیف می کردند. با این وجود، در مقام مقایسه با زن هایی که می بایست در صفِ دستمال توالت می ایستادند، این گروه از زن هایِ خانه نشین هم رابطه های جنسی کمتری داشتند و هم رضایت جنسی شان پایین تر بود.


این سویه مشخص از زندگی در پس «پرده آهنین» را چگونه می توان تشریح کرد؟


«آنا دورچیوا»، زنی اهل بلغارستان که وقتی برای نخستین بار در سال 2011 ملاقاتش کردم 65 سال داشت، را در نظر بگیرید. او، که 43 سالِ نخست عمرش را در حکومت کمونیست ها گذرانده، بارها نسبت به موانعی که توسط بازار آزاد برای توانایی بلغارها به منظورِ ساختن رابطه هایِ سالم عشقی ایجاد شده، شکوه کرده است. «به طور قطع در دوران حکومت کمونیست ها بعضی چیزها بد بود، ولی زندگی من در آن دوران پر بود از داستان های عشقی». اینها را دورچیوا می گوید:«بعد از آنکه طلاق گرفتم، هم شغلم را داشتم و هم درآمدم را. به همین خاطر برای تأمین کردن زندگی ام نیازمند هیچ مردی نبودم».


خانم دورچیوا فرزندش را برای سال ها به تنهایی بزرگ کرد، با این وجود مصرانه اعتقاد دارد که زندگی وی در سال های پیش از 1989 بارها لذت بخش تر از زندگی پریشان و پر دغدغه دخترش، که در اواخر دهه 1970 متولد شده، بوده است. «او فقط کار می کند و کار می کند». خانم دورچیوا، که این عبارت ها را درباره دخترش در سال 2013 به من گفت، اینطور ادامه می دهد:«او وقتی شب ها به خانه بر می گردد بیشتر از این حرف ها خسته شده تا بتواند با شوهرش باشد. البته اهمیتی هم ندارد، چون همسرش نیز به همان اندازه خسته است. آنها فقط مثل زامبی ها روبروی تلویزیون می نشینند. من وقتی به سن و سال او بودم سرگرمی های بیشتری داشتم».


سال گذشته در «جِنا»، شهری دانشگاهی در آلمان شرقی سابق، با زنی تقریباً سی ساله به نام «دَنیِلا گُروبر»، که همین اواخر ازدواج کرده است، صحبت می کردم. گویا مادر وی – که در حکومت کمونیست ها به دنیا آمده و رشد کرده – خانم گروبر را برای بچه دار شدن تحت فشار گذاشته است. «او نمی داند در حال حاضر بچه دار شدن تا چه اندازه دشوار است – بچه دار شدن پیش از تخریب دیوار برای زن ها آسان تر بود». او، که در حرف هایش به برچیدن دیوار برلین در سال 1989 اشاره می کرد، به من چنین گفت:«در آن دوران آنها مهدکودک و پرستار بچه داشتند و می توانستند بدون آنکه شغل شان را از دست بدهند به مرخصی زایمان بروند. من قراردادی کار می کنم و به همین خاطر برای حاملگی وقت ندارم».


این شکاف نسلی میان مادرها و دخترها، کسانی که بزرگسالی را پیش و پس از 1989 تجربه کرده اند، منجر به حمایت از ایده معنادارتر بودن زندگی های زن ها در دوران حکومت های کمونیستی شده است. کیفیت زندگی زن هایِ دوران کمونیست ها به این واقعیت مدیون بود که رژیم های کمونیستی آزادی زنان را به همان اندازه در مرکز جامعه های پیشرفته «سوسیالیست علمی» می دیدند، که خودِ زن ها می دیدند.


رستگاری زن ها در مرکز سوسیالیزم علمی


تصویری از «الکساندرا کولونتای»
اگرچه دولت های کمونیستی اروپایِ شرقی، به منظور تسریع فرایند صنعتی شدن شان پس از جنگ جهانی دوم، به نیروی کار زن ها نیاز داشتند، ولی بنیان ایدئولوژیک برابری زن ها و مردها، در قرن نوزدهم و توسط «آگوست ببل» و «فردریش انگلس» پایه ریزی شده بود. پس از به قدرت رسیدن بلشویک ها، و در نخستین سال های حکومت شوراها، نیز «ولادیمیر لنین» و «الکساندرا کولونتای[2]» - بر پایه استدلال کولونتای مبنی بر ضرورت رها شدن عشق از قید ملاحظه های اقتصادی –  اسباب یک انقلاب جنسی را فراهم آوردند.


به رسمیت شناخته شدن حق رأیِ زن ها توسط اتحاد جماهیر شوروی در سال 1917 اتفاق افتاد؛ یعنی سه سال پیش از آنکه همین اتفاق در ایالات متحد آمریکا رخ دهد. بلشویک ها همچنین بر قانون طلاق اصلاحاتی روشنفکرانه اعمال کردند، حقوق مربوط به تولید مثل را به رسمیت شناختند و، با سرمایه گذاری برای راه اندازی رخت شورخانه های همگانی و سالن های غذاخوری عمومی، گام هایی در جهت اجتماعی شدن کارهای خانگی برداشتند. کمونیست ها زن ها را به عنوان نیروهای کار بسیج کردند و به همین خاطر آنها توانستند از سلطه مالی مردها آزاد شوند. در دهه 1920، و در آسیای مرکزی، زن های روس برای آزادی زن های مسلمان جنگیدند. این کارزارِ [اصلاحیِ] از بالا به پایین واکنشی خشن از جانب مردسالارهایی به همراه داشت که اشتیاقی نداشتتند تا خواهرها، همسرها و دخترهای شان از زنجیرهای سنت رهایی یابند. 


«ژوزف استالین»، در دهه 1930، بسیاری از حقوق زن ها را، که در ابتدای برقراری اتحاد جماهیر شوروی به رسمیت شناخته شده بود، نقض کرد. در این دوره سقط جنین بار دیگر غیر قانونی اعلام شد و ترویج بنیان خانواده در دستور کار قرار گرفت. با این حال، بحران کمبود نیروی مردانه کار، که از جمله بحران های ناشی از جنگ جهانی دوم بود، موجب شد تا باقی حکومت های کمونیستی برنامه های مربوط به رهایی زن ها – از جمله تحقیق بر روی اسرار جنسیتی آنها –  را در رأس امور قرار دهند. غالب زن های ساکن اروپای شرقی نمی توانستند به غرب سفر کنند و یا مطبوعات جهان آزاد را بخوانند، ولی سوسیالیزم علمی برای شان نفع هایی نیز به همراه داشت.


«از ابتدای سال 1952، متخصص های امور جنسی در چکسلواکی تحقیق و پژوهش بر روی ارگاسم زن ها را آغاز کردند و در 1961 یک گردهمایی مرتبط با همین موضوع برگزار شد». این گفته های «کاترینا لیسکوا» - استاد دانشگاهِ ماساریک جمهوری چک – است:«آنها بر اهمیت برابری زن ها و مردها، به عنوان هسته اصلی لذت زنانه، انگشت می گذاشتند. برخی حتی مدعی بودند که مردها می بایست در کارهای منزل و پرورش کودکان سهیم باشند، چون در غیر این صورت هیچ رابطه جنسیِ لذت بخشی وجود نخواهد داشت».


«آگنیشکا گوشچانسکا» - استادیارِ رشته مردم شناسی دانشگاهِ ورشو – در گفتگویش با من می گفت که پیش از 1989 متخصص های لهستانیِ امور جنسی «سکس را به تجربه های جسمانی محدود نمی کردند و در بررسی لذت جنسی بر اهمیت پس زمینه های اجتماعی و فرهنگی تأکید داشتند». از منظر وی پاسخ رویکرد سوسیالیستی به تعادل میان زندگی و کار این بود:« این گروه از دانشمندها استدلال می کردند که اگر زنی مضطرب باشد، بیش از اندازه کار کند و یا برای آینده و ثبات مالی اش نگرانی داشته باشد حتی بهترین تحریک ها نیز یاور رسیدن وی به لذت جنسی نخواهد بود».


«جمهوری به من آزادی داد» 


حکومت تک حزبی در تمامی کشورهای عضو «پیمان ورشو»، به پیاده شدن قانون های گسترده ی مرتبط با نهاد خانواده منجر شد. کمونیست ها، به منظور آموزش و پرورش زن ها و همچنین تضمین استخدام آنها، سرمایه گذاری های هنگفتی انجام دادند. کمیته های دولتی زن ها در پی آموزش مجدد پسرها بودند تا آنها دخترها را به عنوان رفقای تمام و کمال بپذیرند. همچنین آنها تلاش می کردند تا هم میهن های خود را قانع کنند که شووینیسم مردانه چیزی جز رسوبات بر جا مانده از گذشته مربوط به پیش از جامعه سوسیالیستی نیست.


اگر چه تفاوت در سطح دستمزدها و تفکیک محیط های کاری زن ها و مردها در حکومت های کمونیستی ادامه داشت و کمونیست ها نیز هرگز نتوانستند به طور کامل پدرسالاری داخلی را اصلاح کنند، ولی زن های کمونیست از شأن و منزلتِ خود مختاری – که بسیاری زن های غربی تنها می توانستند تصورش را داشته باشند – لذت می بردند. زن های بلوک شرق نیازی به ازدواج کردن نداشتند و یا مجبور نبودند به خاطر پول تن به برقراری رابطه جنسی بدهند. دولتِ سوسیالیست نیازهای اساسی زن ها را در نظر می گرفت و کشورهایی مثل بلغارستان، لهستان، مجارستان، چکسلواکی و آلمان شرقی، به منظور حمایت از زن های سرپرست خانوار، مطلقه و بیوه، منابعی اضافه تر را در اختیار زن ها قرار می داد. غالب کشورهای اروپای شرقی – به غیر از رومانی، آلبانی و شورویِ دوران استالین – دسترسی به آموزش های جنسی و سقط جنین را ضمانت کرده بودند. این اقدام هزینه های اجتماعی بارداری ناخواسته را کاهش می داد و همچنین هزینه فرصت مادر شدن را پایین نگه می داشت.


اگرچه برخی فمنیست های لیبرال در غرب دستاوردهای کمونیست ها در زمینه حقوق زن ها را به سختی می پذیرفتند، ولی در عین حال منتقد دستاوردهای سوسیالیسم دولتی نیز بودند چون آن دستاوردها را ناشی از جنبش های مستقل زن ها نمی دانستند و آنها را نماینده نوعی اصلاحات از بالا تلقی می کردند. در حال حاضر بسیاری از دانشگاهی های فمنیست به آغوش نسبی گرایی فرهنگی دیکته شده توسط الزامات تئوری «تقاطع»[3] افتاده اند. گویی تمام آن برنامه های سیاسی از بالا به پایین، که قصد جا انداختن ارزش هایی جهانی مثل حقوق برابر برای زن ها را داشتند، از مد افتاده باشد. 


متأسفانه بسیاری از پیشرفت ها در زمینه آزادی زن ها در کشورهای سابق عضو «پیمان ورشو» یا از بین رفته اند و یا با عقبگرد مواجه شده اند. در حال حاضر دختر بزرگسالِ خانم دورچیوا و خانمِ گُروبرِ جوان دارند با مشکل هایی در کار و زندگی شان دست و پنجه نرم می کنند که پیش از این حکومت های کمونیستی آنها را برای مادران شان حل کرده بودند. خانم دورچیوا یکبار به من چنین گفت:«جمهوری [خلق بلغارستان] به من آزادی داد و بعد دموکراسی بسیاری از آن آزادی ها را از من گرفت». خانم گروبر نیز، که نسبت به سبعیت کمونیزمِ آلمان شرقی هیچ توهمی ندارد، اینطور می گوید:«[اگر کمونیست ها می ماندند] حالا همه چیز اینقدر دشوار نبود». 


به خاطر حمایت زن های کمونیست از برابری جنسیتی در محیط کار، خانه و [حتی] در رختخواب، و همچنین به خاطر اشتیاق شان برای به اجرا در آوردن این خواست، می توان آنها را، که در دم و دستگاهِ دولتی صاحب منصب بودند، «امپریالیست های فرهنگی»[4] خطاب کرد. با این وجود آن آزادی، که آنها به صورت رادیکال تحمیل اش کردند، میلیون ها جانِ ساکن این سیاره را دگرگون کرد – کسانی که حالا در مقامِ مادرها و مادربزرگ هایِ شهروندهایِ بزرگسال کشورهای عضو اتحادیه اروپا در حال تردد در میان ما هستند. محتمل است اصرار آن رفقا در مداخله دولت به احساس های پست مدرن امروز ما لطمه وارد کند، ولی گاهی اوقات تغییر اجتماعی ضرورت دارد. [اموری] که [اگر تغییر داده نشوند] به زودی به چشم نظم طبیعی امور به آنها نگاه خواهد شد و نیازمند صدور یک «اعلامیه آزادی[5]» از بالاست. 


[1]  ترجمه مقاله قبلیِ مجموعه «قرن سرخ» در کولی: وقتی کمونیزم الهام بخش آمریکایی ها بود
[2]  از اعضای بلشویک ها و نخستین سفیرِ زن در جهان – م.
[3]  مفهومی بر پایه «نسبیت فرهنگی» و «سیاست هویت» که نخستین بار توسط «کیمبرلی ویلیامز کِرِنشا» - فعال جنبش حقوق مدنی آمریکا – به کار رفت – م.
[4]  طرفدارهای نظریه «نسبیت فرهنگی» با تمرکز بر محل تولد ارزش های جهان شمول مدرن (یعنی غرب) ، آنها را نوعی تحمیل ارزش های غربی بر باقی ملت ها به حساب می آورند. به همین خاطر نیز جهان شمول دانستن این ارزش ها را نوعی امپریالیسم فرهنگی خطاب می کنند.در اینجا نویسنده، زن های ترقی خواه کمونیستِ عضو هیئت حاکمه کشورهای سوسیالیستی را «امپریالیست فرهنگی» خطاب می کند تا به  طرفدارهای نظریه نسبی گرایی فرهنگی طعنه زده باشد – م.    
[5]  ارجاع نویسنده به صدور اعلامیه لغو برده داری توسط «آبراهام لینکلن» است – م.